میم الف دوشنبه 1396/07/24 08:25 ب.ظ کامنت ()

آپلود عکس


مدت زیادی می شود که با مترو رفت و آمد نمی کنم، مدت خیلی خیلی زیاد، تا اینکه دو هفته پیش دوباره مجبورا وارد سیل عظیم مسافران مترو شدم...
توی تایمی که داخل مترو بودم،به این موضوع فکر می کردم که روی صورت من چیزی نوشته شده؟لک شده احیانا؟ روی لباسم چی؟ روی کفشم؟ کیف ام؟راستش به سمت در هم برگشتم و توی تاریکی شیشه اش خودمو براندازی هم کردم...
ولی روی من چیزی نوشته نشده بود و لکی هم نبود و...
این منتظران جامعه ی من بودند که منتظر بودن بلد نبودند...
هرکدام از ما اوقاتی داریم که صرف یک کار هدفمند میشه، مثلا الان باید درس بخونم، یا کار کنم، یا فلان خبرو پیگیری کنم، یا ...
اینکه تو این مواقع بیشترین توجهمون به اون فعالیت هست اتفاق عجیب و غیر منتظره ای نیست...
مهم اینه که ببینیم توی تایمی که فعالیتی بر عهده امون نیست داریم چطوری روزگار می گذرونیم!
چرا ادم ها واقعا یادشون میره یه بار زندگی می کنن؟
چرا یادشون میره امروز همین یه باره؟
اصن همین الان که من نشستم و می نویسم هم همین یه باره!
نمی دونن شاید! درک نکردن شاید...به سنگ خوردن سر احتیاج دارن شاید...
من مدت کمی نیست ذهنم مشغول و ازار دیده ی این مسئله است تا اینکه متنی رو که در پایان خواهم اورد رو خوندم و چقدر به دلم نشست...
جامعه ی منتظران هم لزوما ادم های مترو  و اتوبوس نیستن!
 وقتی تلویزیونو روشن میکنیم و به امید پیدا کردن یه برنامه متناسب با سلیقه امون چند بار کل کانال ها رو زیر و رو می کنیم به نظر من ما منتظریم....
وقتی می گیم حوصله ام سر رفت، یعنی ما منتظریم...
وقتی کاری می کنیم که فقط وقتمون پر شه ما منتظریم...
ما خیلی وقت ها، خیلی روزها، خیلی لحظه های نابمون رو توی انتظار سپری می کنیم...
این متن از کتاب خوندن گفته، ولی من تمام حرفم هم این نیست که چرا کتاب به دستان توی اتوبوس و مترو نادر هستن...بحث بنیانی تری پشت این مسئله هست و اون اینه که اگر ادمی لحظه هاشو داره تو نگاه کردن به من و برانداز کردن سرتاپام سپری میکنه، درواقع الان اون لحظه بی کاره! هدفی براش نداره، نمی دونه چیکار کنه، وگرنه برای هر ادمی قطعا اگر کاری داشته باشه، اون کار مهم تر از برانداز کردن دیگری است...
جامعه ی منتظران جامعه ی من کاش بیان فکر کنن که امروز چند سالشونه؟ و ببینن که انگار همین دیروز روزهای کودکی رو سپری می کردن و کاش بفهمن که خیلی زودتر از روزهایی که گذشت به روزهای پیری می رسن...و کاش بفهمن که هیچ لحظه ای دوباره برای اون ها بر نمی گرده و کاش برن دنبال کشف لذت های زندگی...کاش که یاد بگیرن زندگی کردنو...


متنی که از آن در یادداشتم گفتم را در زیر می اورم:

"مردم ِ یک جامعه وقتی کتاب می‌خوانند، چهرهٔ آن جامعه را عوض می‌کنند، یعنی به جامعه‌شان چهره می‌دهند.

یک جامعهٔ بی‌چهره را می‌شود در میان ِ مردمی کشف کرد که در اتوبوس، در صف اتوبوس، و در اتاق‌های انتظار، و در انتظارهای بی‌اتاق منتظرند و به هم نگاه می‌کنند و از نگاه کردن به هم نه چیزی می‌گیرند و نه چیزی می‌دهند.

جامعه‌ای که گروه ِ منتظرانش به هم نگاه می‌کنند جامعهٔ بی چهره ایست."

                                                                                                                                                                                                                                              یدالله رویایی