میم الف شنبه 1396/06/25 01:57 ق.ظ کامنت ()


آپلود عکس

به بهانه فیلم ملی و راه های نرفته اش...

موضوع مهمی که باید پیش از ادامه مطلب به خواننده محترم این مطلب متذکر شوم این است که حرف هایم به هیچ وجه نقد فیلم نیست، من بواسطه پیگیری جدی فیلم و مطالعه نقدهایشان دچار نوعی نگاه نقادانه در تماشای فیلم ها شده ام، اما صادقانه می گویم که نقد فیلم از توان من خارج است و همان طور که پیش از این هم گفتم علاقه ای ندارم در وادی نقد وارد شوم.
در ادامه حرف هایی را خواهید خواند که نگاه من است به فیلم و آن چیزی که از در سالن سینما با خود به بیرون آورده ام نه تایید ساخت و فیلمنامه و کارگردانی و بازیگرانِ فیلم.

برای من هر اتفاقی که در زندگی ام تجربه کرده ام یک آینه بوده، منظورم از اتفاق لزوما آن چیزی نیست که افتاده! اتفاق های زندگی من کتاب ها هم هستند حتی...اتفاق های زندگی من تمام آن چیزها، آن افراد، آن لحظه ها و... هستند که دستم را گرفتند تا بهتر ببینم و بفهمم و بیندیشم. در آینه هم لزوما فقط خودم را ندیدم...اتفاقا اینه ها کمک کردند تمام  آن چیزهایی را ببینم که پشت سرم هستند و تا به امروز چشم های جلوی صورت ام قادر به دیدن اش نبودند...فقط کافی است خود را جلوی یک آینه تصور کنید، جز خودتان چه چیزهائی پشت سرتان میبینید که بدون آینه قادر به دیدن اش نبودید؟
ملی و راه های نرفته اش آینه ی خوبی برای دیدن بخشی از افراد جامعه را فراهم کرد، انتخاب این موضوع برای ساخت فیلم و اختصاص دادن هنر سینما و فیلم سازی و اختصاص دادن زمان تماشاگر برای دیدن چنین موضوعی از سمت کارگردان آن را تحسین میکنم، همین جا پیش از آنکه بیشتر بنویسم از صمیم قلبم، دعا میکنم(اصلا این دعای امشبم) بیشتر فیلم های این چنینی آگاهی به رگ های جامعه ام تزریق کند، بیشتر ببینیم هنر سینما صرف و خرجِ چنین موضوعاتی می شود...آمین.
ملی و راه های نرفته اش از بابت ساخت و هزاران مورد فنی که تخصصی هم در آن ها ندارم و صرفا به عنوان یک تماشاگر برایم قابل درک است مرا راضی نکرد و با توجه به پیشینه کارگردان انتظار بالاتری از فیلم داشتم.
اما انتخاب موضوعی این چنینی برای فیلم همراه با لایه های عمیق روان شناسانه آن قدر ارزشمند بود که چشمم را روی آن نقص هایی که به چشم "من" آمدند ببندم و دل بدهم به فیلمی که حتی اگر کسی به من پس از دیدن اش ناسزا بگوید، قاطعانه سینه صاف کنم و پیشنهاد دیدن اش را بدهم و حتی خواهش کنم که ببینید.
فیلم درباره یک دختر است...این چیزی است که خلاصه های فیلم از آن می گویند...بیشتر دیده ام دختران به دیدن اش می آیند...از من بشنوید کسی نیست که فیلم برای او نباشد...هرکس از ما روزی همسر خواهد بود و روزی پدر یا مادر...روزی خواهر یا برادر و روزی یک دختر و یا پسر...از من بشنوید می گویم این فیلم را همه ی اعضای یک خانواده باید ببینند ...اتفاقا موضوعی که برای من کمرنگ تر بود موضوع "ازدواج" ملی بود...
در همین وبلاگ روزی از یک موضوع که به دلیل احتمال ایجاد ازرده خاطری حذف اش کردم،نوشتم و به آن خون بودن و از نسلی به نسل دیگر منتقل شدن را نسبت دادم، امروز میخواهم باز هم از خون بودن بگویم، فرزندان...نه فقط آنانی که زائیده می شوند که انانی که در بستر زندگی شما تربیت می شوند، بسیار از شما به ارث می برند پیش از انکه بمیرید، رنگ مو و چشم و پوست و... نیست که از پدران و مادران به انان می رسد، فرزندان شما تمام لحظه هائی که کنار شما سپری کردند را از شما به ارث می برند...این حرف کلیشه ای شاید باشد اما حقیقتی عظیم است که کودکی افراد در بزرگ سالی انها نمود پیدا میکنند، جائی در همین وبلاگ از تئاتر اتاق ورونیکا نوشتم و در هنگام دیدن این فیلم بسیار به یادش افتادم.
نوشتن از فیلمی که پر از لایه های روان شناسانه بود و هرکدام از شخصیت هایش بسیار جای پردازش داشت انقدر که خود فیلم هم نتوانسته بود خوب به همه بپردازد واقعا سخت است و زمان بر، اما سعی کردم در این نوشته دست بگذارم روی موضوعی که شالوده تر از بقیه به نظرم امد.
محیطی که فرزند در ان بزرگ میشود و رفتارها و کلام ها و تصمیم هائی که شاهد ان هاست در جانش نقش می بندد و حک میشود،برخی از اتفاقاتی که در زندگی از سر می گذرانیم قابلیت این را دارند که به یک عقده، یک نقص و یک خلل در وجود ما تبدیل بشن و این عقده ها بالاخره یک جائی نمود پیدا می کنند، انسان ها مداما در ارتباط با یکدیگر اند و در معرض آسیب از عقده های درونی دیگری...این عقده های درونی آسیب های جبران ناپذیری رو به دیگری وارد می کنند و مثل یک ویروس وارد بدن او میشوند و ضعیف اش میکنند تا اون نیز در درونش عقده ای به وجود آید و اماده اسیب زدن شود و این چرخه این چنین به چرخش اش ادامه می دهد ...
اما چرخه مهم تری که اگر قطع شود چرخه بالا هم قطع می شود همان چرخه تربیتی است که تمامی ما در آن هستیم!
پدری که زندگی سختی داشته و تقاص آن زندگی سخت را از همسرش گرفته و همسرش از عروسش و ...و پسر و دختری که از بطن این خانواده بیرون آمده اند هریک به شکلی تمام ان دستاوردی که از حضور در چنین خانواده ای داشتند رو به جامعه و اطرافیانشان و حتی دقیق تر و دلسوزانه تر به خودشان عرضه میکنند...
راستش را بخواهید دلم میخواهم کمی موضوع را بسط دهم و این گونه بگویم که در هر جایگاهی که در ارتباط با ادم ها باشیم، نوع رفتار ما می تواند تاثیری در وجود انها حک کند شبیه یک کنش که واکنش ان را روزی فرد دیگری در جای دیگری خواهد دید، حواسمان باشد...اول به خودمان! و بعد به زندگی هایی که ممکن است حتی نقشی در حد چند دقیقه در ان داشته باشیم...چه برسد به نقش تمام نشدنی یک خانواده که بخش اعظمی از وجودمان خواسته و ناخواسته در معرض تاثیر پذیری از ان است...