میم الف یکشنبه 1396/06/19 09:47 ب.ظ کامنت ()
آپلود عکس

نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد
که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد

یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
این نیز بگذرد
مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است

یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم , که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست
زندگی پاییز هم می شود , رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر

یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم
تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان
و یادم بیاید که
هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و
هیچ آسیاب آرامی بی طوفان
"مهدی اخوان ثالت"

در روزهای گذشته سعی کردم زندگی ای را زندگی(در معنای مقابل مردگی) کنم که کمتر زیسته ام، من یک قدم برداشتم برای به دست آوردنش و زندگی ده ها قدم به سمتم دوید، شادی مثل سکه های بازی های یارانه ای که باید جمعشان می کردیم، در محیط پراکنده است، این دقیقا خود مائیم که از روی آن ها می پریم ، در حالی که باید بخوریم و جانمان بیشتر شود.
روزهای گذشته به من جان دوباره داده، بهتر بگویم من به خودم جان دوباره بخشیدم...
برای بازگشت به این فضای دوست داشتنی ام و نوشتن از روزهائی که گذراندم و دست آوردهایشان پر از حرفم، اما به مرور از آن ها خواهم گفت، مرور زمانی که کمکی باشد برای درونی تر کردن حرفهائی که خواهم زد.
تصویر، عکسی است که در روز عید غدیر ثبت کردم،روزی که به بزرگی و برکت نام علی(ع) حالم عجیب خوب بود و بودن نامش در فضا را نفس کشیدم، این هندوانه یک نذری است...دوست داشتی است کسی در مسیرت بیاید و چنین نذر متفاوتی را به دستت بدهد..نه اینکه تعارف کند! به دستت بدهد...و دوست داشتنی تر اینکه آن قدر از او حال خوش بگیری که بخواهی این هندوانه را تا ابد یادگاری نگه داری...خیلی وقت ها بزرگی دل آدم ها را در لحظه های خیلی کوچک و گذرا درک کردم...بزرگی در لبخندی بود که یک سکه شادی شد و جان من را بیشتر کرد.
هندوانه در دست در ماشین پارک شده ی کنار خیابان نشسته بودم و زل زده بودم به ان طرف خیابان و پای زنی که از خیابان عبور میکند..حتی یک لحظه فکر نمی کردم ، آن قدم ها یک سکه شادی دیگر باشند که به سمت ام می آیند...یک مادربزرگ دوست داشتنی(مادر بزرگ را به مراتب صفت شایسته تری میدانم تا پیرزن) درست روبرویم قرار گرفت، گوئی میخواهد سوار ماشین شود، عید را تبریک گفت و باید بگویم از تبریک های ثبت شدنی زندگی ام شد، برایم ارزوی خوشبختی کرد و رفت...من؟ شوکه بودم از این حجم از صفا!
رفت و من رفتنش را تا زمانی که در چشمم به یک نقطه تبدیل شود نظاره کردم...رفت و یک سکه شد و او نیز جان درونم را بیشتر کرد...رفت و من را به خودم اورد، از این به بعد از لبخند زدن به مردم در کوچه و خیابان نمی ترسم،بی محاباتر میخندم حتی اگر دیوانه بنامندم... شاید من نیز سکه شادی کسی شوم...
آدم های با صفای کوچه خیابانی یکی از بخش های گمشده زندگی ام بودند...از همان زمان که از محله زندگی بچگی هایم دور شدم(بخوانید گم شدم) این آدم ها را هم از دست دادم...و امروز من آدم های گمشده ام را پیدا کرده ام و شاید یک خودِ گمشده را....و این پیدا شدن ها همه از توست ...از دست کسی عیدی نگرفتم اما صفای جانم فزون شد و چه عیدی ایی می توانست برای این روزهای زندگی ام  بهتر باشد؟ هیچ چیز...
پ.ن:به عمد مدتی از اینجا دور بودم و از این پس با برنامه ای منسجم ادامه خواهم داد.
پ.ن: عید من توئی،بودنت بر من مبارک
پ.ن: این "تو" برای من هرکسی است که بودنش حتی برای چند ثانیه لبخند به لبِ دلم آورد...مبارکی عیدهاتون در بودن چنین آدم هائی...عید مبارک(آرزوها و دعاها و نیت های خوب تاخیر نمیشناسند، حال که یک روز از عید گذشته، اگر یک ماه هم گذشته بود با همین جدیت آرزوی مبارکی می کردم)