میم الف پنجشنبه 1396/06/9 10:07 ب.ظ کامنت ()

معلولیت های جسمی چقدر سریع به چشم می آیند و چقدر سریع تر این گونه معلولیت ها را به تمامِ وجود یک انسان تعمیم می دهیم و از آن پس وی در ذهنمان ناقص تلقی می شود....
اما ما در جامعه امروزمان با معلولیت فراگیرتری روبرو هستیم، معلولیت هایی که دیده نمی شوند و این بار برخلاف مورد قبلی آن که طی یک خطای ذهنی، به تمام وجود یک فرد تعمیم می دهیم ،این نوع از معلولیت را اتفاقا فراموش می کنیم...معلولیت هایی که ذهنی هستند و یا شاید بهتر باشد بگویم درونی اند...
معلولان درونی(استفاده از لغت معلولیت به هیچ وجه جنبه توهین ندارد، با احترام اگر این لغت را توهین تلقی کردید این ناشی از نوع نگاه خود شماست و منظور من اصلا توهین آمیز نیست و صرفا رساننده معنی نقص است) که موضوع صحبت ام هستند، آنانی اند که توانایی بسیار لازم زندگی امروز، یعنی گفتگو را ندارند...اینان در ذهن من معلول اند...من این معلولیت را ناتوانی می دانم، نه سایر انواع معلولیت...معلولان جسمی توانایی پر کردن ناتوانی هایشان را پیدا می کنند، گرچه سخت، اما راه کامل بودن در عین نقص جسمی را پیدا می کنند اما معلولیت درون، از آن رو که پی بردن به آن سخت است، درمان اش هم سخت تر است...مثل بیماری ایی که حتی نمی دانی به آن دچاری، چه برسد به درمان...
(دارم به این فکر میکنم که انواعِ مشابه این نوع از معلولیت کم نیستند و حتما در نوشته های بعدی به  موارد این چنینی خواهم پرداخت.)
حرف می زنیم،حرف می زنیم، حرف می زنیم.....اما چگونه است که همچنان با انبوهی از انتظارات براورده نشده روبرو هستیم؟ حرف می زنیم، اما گفتگو نمی کنیم....و این بیان خواسته ها، انتظارات، شکایات، انتقادات و...دقیقا در خلال گفتگو اتفاق می افتد...راستش را بخواهید بنظر من گفتگو هم نمی تواند این ها را براورده کند، بلکه آنچه موثر است، گفتگوی درست است...تعداد کثیری از آدم ها اصلا به گفتگو رو نمی آورند و گروه دیگری هم که رو می آورند، انقدر از اصول یک گفتگوی موثر و پیش برنده به دور حرکت می کنند، که اسم گفتگو را رویش نگذاریم، به "گفتگو"  لطف کرده ایم!
نکته ای که در ابتدای بحث باید به آن اشاره می کردم، اما برای روشن شدن موضوع مورد نظرم در ذهن خواننده به این جا منتقل شده است ، این است که روی صحبت من با کیست؟(و البته همیشه مخاطب تمایل دارد وارد جزئیات شود و بداند که چه چیزی من را وادار به نوشتن در باب این موضوع کرده است...). باید بگویم قطع به یقین یک مورد خاص نیست، بخصوص وقتی به آن جزئی تر نگاه کردم، بخصوص وقتی واژه گفتگو را دستم گرفتم در هر محفل و مکان و موقعیتی آن را جستجو کردم و کمتر یافتم...روی صحبت من با همه چیز و همه کس است، از بزرگ ترین و پیچیده ترین روابط کلان در سطح جهان بگیر و بیا تا کشور ها و تا سازمان ها و تا روابط موجود بین آدم ها ...
در تمامی این ابعاد، با نقص مهارتِ صحیح گفتگو روبرو هستیم، با عدم عنوان کردن صحیح خواسته ها روبرو هستیم، با عدم حل مشکلات از طریق ابزاری به نام گفتگو روبرو هستیم.
 ما به تنها فکر کردن عادت کردیم و با تنها فکر کردن بزرگ شدیم...اصولا از هرچیزِ جمعی گریزانیم، و این گفتگو یعنی پذیرفتن حداقل یک نفرِ دیگر که بنشینی و بشنوی اش و فکر کنی به آنچه تفکر اوست و تحلیل کنی و تصمیم بگیری...اما ما؟ مستقیم می رویم سراغ تصمیم گرفتن و مراحل بین اش را نادیده میگیریم، نمی شنویم و کاش به نشنیدن ختم شود...بنظر من کور می شویم...این گفتگو نکردن ها جهان ما را کوچک میکند و نگاه ما را محدود...

در صحبت ام از "بزرگ شدیم" استفاده کردم و به قصد ...چرا که همانطور که بالاتر گفتم این ناتوانی در کوچکترین و جزئی ترین(به لحاظ ابعاد و اندازه و نه اهمیت) روابط و موقعیت های ما رسوخ کرده، این نوع از تربیت از بدو تولد همراه ما است و در طول زندگی به همراهی اش ادامه می دهد....این معلولیت دیده نمی شود...خاموش و بی صدا و بی مزاحمت همراهی اش را ادامه می دهد، اما درست مثل یک ویروسِ خاموش است که این بی صدا بودنش به معنی بی ضرر بودنش نیست...آرام و آرام آسیب می زند...آهسته و پیوسته ....
گفتگو نمی کنیم...شاید چون به راه های اسان تر عادت کردیم...به تهمت زدن و دروغ گفتن و قضاوت عادت کردیم...بلاشک زحمت و انرژی بیشتری را باید پای گفتگو ها بگذاریم...
ونکته اخری که در ذهن من از اهمیت بالایی برخوردار است این است که، مهم نیست در پایان یک گفتگو ما حرف خود را به کرسی نشانده ایم یا نه...واضح تر بخواهم بگویم ورود به گفتگو با چنین نگاهی، فلسفه گفتگو را زیر سوال می برد،اینکه من گفتگو می کنم که خواسته ام را بگیرم! ...این اصولا گفتگو نیست...حداقل آن گفتگویی که این روزها ذهن من را پر کرده است، نیست...
گفتگو یک ذهن باز می خواهد، که "شجاعت" پذیرفتن آنچه  که صحیح است حتی اگر به نفع او نباشد را داشته باشد...گفتگو وجودِ شنیدن حقیقت و حرف درست را میخواهد، گفتگو وجودِ پذیرفتن انسان های دیگر در کنار خویش را میخواهد...
گفتگو یک جفت چشم میخواهد که کمک کند غیر از خودت دیگران را هم ببینی.