میم الف یکشنبه 1396/06/5 12:31 ق.ظ کامنت ()
پرده اول:
 من در یک مهمانی در کنار کسی که در پرده دوم از او خواهم گفت و دیگری در سوی دگر سرش در گوشی اش که هر از گاه لطفی به جمع می کند و آنچه این سردرگوشی به او اضافه کرده در اختیار جمع گذاشته و سپس به سردرگوشی ( بر وزن سردرگمی)اش ادامه می دهد.
وی در یکی از این سربالایی ها نکته ی استثنائن جالبی را مطرح کرد:
تو یه کشوری( در همین حد دقیق ذکر کردن، البته پیدا کردن دقیق تر اش لابلای گروه ها و کانال های تلگرامی کار سختی نیست!) وقتی ترافیک میشه، یکی میاد ماشینتو می بره، یکی دیگه میاد با موتور شما رو میرسونه به مقصد که نمونی تو ترافیک.

پرده دوم:
همان مهمانی، دقایقی بعد، من و آن دومی که پرده دوم مزین به حضور اوست،
یک عدد منِ مات و مبهوتِ مشتاق، خم شده و متمایل به سمتِ دومی در شرف این که مبل و من باهم بیفتیم!
و یک عدد دومی که مسلط و جذاب از حیطه کاری اش،حرف می زند.
و باز یک عدد من که در دنیای این روزها که کمتر به وجد می آوردتم، مداما در حال ادای اصواتی( اصوات از دید سایر اعضای جمع) چون چقدر عالی! و اصوات مشابه هستم!
دومی از کارش می گوید، از کارش می رسیم به ماموریت های کاری اش، از ماموریت ها می رسیم به توانایی و تخصص اش، از تخصص اش می رسیم به مسیری که برای آپدیت شدن سواد اش پی گرفته، از آپدیت شدن می رسیم به آپدیت نشدن های  جامعه در آن حوزه خاص، از آپدیت نشدن جامعه می رسیم به تلاشش در راستای اجرای سیستم درست برای آموزش در سطح آموزش عالی و بعنوان رشته دانشگاهی، از رشته شدن اش می رسیم به خلاء موجود و فضای مناسب برای آنچه کارافرینی می نامند....و از این کارآفرینی به "خیلی" چیزها...
(بعضی مواقع دلم میخواهد یک لغت جدید اختراع کنم که مقصود ام را برساند،مثلا بجای "خیلی"...بعضی لغت ها و بعضی جملات برای ادای یک مقصود کم می آورند،مثل همین جا که "خیلی" مذکور خیلی کم است برای گفتن اش)
از اینجا به بعدِ پرده دوم منم، که اشتیاق ام مدام دارد کشته می شود، از اینجا به بعد منم که درهم تر می روم، از اینجا به بعد منم که می خواهم اشتیاقِ دومی را برانگیزم...و ...از اینجا به بعد منم که بیشتر از آنکه به فرصتِ موجود برای کارآفرینی فکر کنم...پیش از آنکه برخلاف همیشه ام یک جای خالی ببینم و دنبال پر کردنش، این بار آدمی را دیده ام که به شدت توانایی پر کردن دارد،از اینجا به بعدِ ماجرا منم و فکر کردن به اینکه فرصتِ مذکور را باید همین آدم پر کند ولاغیر...و این از معدود دفعاتی بود که از دیدن یک آدم در این سطح  از توانایی، تخصص، تجربه، تعهد،چندبعدی بودن و به قولی همه چی تمام بودن به وجد آمده ام...
ادامه پرده ی دوم، من ام در یک گوشه از مهمانی که یک سکوت دوست داشتنی از بیرون و یک شلوغی دوست داشتنی تر از درون را سپری میکنم..

پرده سوم:
من و مهمانان و دومی، من در، درگاهی که از درون مثل یک کودک که دم دمه های رفتن بهانه ماندن را می گیرد، یکی دستم را گرفته و می کشد به بیرون و صدای گریه ام امان بریده و  دستی که به سمت دومی دراز شده و نمیخواهد از او جدا شود و خدا نکند کمی از درگاهی به بیرون تر کشیده شود تا صدای گریه اش بلند تر شود و از بیرون یک منِ مودب در حال خداحافظی و ادای ادب است!
آنچه در پشت پرده می گذرد:
آنچه خواندید روایتی نمایش وار از یک شبِ با کیفیت من بود، از آن دست مهمانی ها که در دعاهایم می خواهمشان و موضوع اصلی گفتگوی من بود با فردی که طبق انچه نوشتم از تخصص، سواد، شغل و برنامه های آینده اش برایم گفت،من به دلائل مشخصی امکان مطرح کردن واضح تر حوزه کاری دومیِ دوست داشتنی قصه ام را ندارم، ولی اصلِ کلام این است که گفت و گو با او هر لحظه جذاب تر میشد تا اینکه به بخش کارآفرینی در حوزه ی تخصص او رسیدیم، زمان زیادی را به صحبت درباره کارافرینی در این باره پرداختیم، دومیِ عزیز برخلافِ بسیاری که دیده ام ایده دارند و پول نه، پول هم داشت...و دیدن این همه کیفیتِ یک جا در این آدم بعلاوه پول یک سوال را مدام در ذهن من پر رنگ تر کرد، انگار با هر حرف اش یک ماژیک دست اش گرفته باشد و دورتا دور این سوال را در مغز من پر رنگ تر کند...و انقدر سرم را پر کند که دیگر حرف هایش را نشنوم...انقدر که بپرسم اش! 
خودتون چرا این کارو نمی کنید؟(آنچه " این کار" اسمش را گذاشتم فعالیتی است که ماهیت کارآفرینی دارد)
و دومی که این بار جواب ام را به درست ترین شکل داد:
ماها کارآفرینی رو بلد نیستیم...

پرده سوم تا امروز ادامه دارد و احتمالا پرده ای است که برای من تمامی نخواهد داشت، در پرده سوم یک عدد من  مانده که پس از پاسخِ دومی عمیقا لمس کرد کارآفرینی، بلد بودن می خواهد، همه ی تخصص و سواد و تمامِ تمام و کمال بودنش یک طرف ولی آموزش کارآفرینی یک طرف دیگر، و این من پس از گشتن بین این همه مصاحبه و برنامه که از کارافرینان دیده، دنبال اموزش است، برای افرادی چون دومی، و وی دارد فکر می کند که  آن آموزشی که به درد افرادی چون دومی بخورد را این برنامه ها مهیا نکرده اند و اگر هم کرده اند آنقدر بُعدِ اموزشی اش کم بوده که بُعدِ غالب نیست.
در پرده سوم یک عدد من مانده که هر روز دارد فکر می کند دیگر در زندگی اش چه چیزهایی هستند که نیاز به آموزش دارند ولی وی فکر می کرده بدیهی اند...

در پرده سوم یک من مانده که فکر می کند زندگی با این آموزش ها چقدر جذاب تر می شوند!
منِ پرده سوم بعد از آن شب مهمانی یکی از دیوار های خانه ی ذهن اش را خراب کرده، جای آن یک پنجره ساخته که کمک اش کند جهان اطراف اش را بهتر و عمیق تر ببیند، منِ امروز یک پنجره بیشتر دارد، منِ امروز توانایی دیدن یک بُعدِ جدید از جهانش را پیدا کرده و خوب می داند تا خراب کردن همه ی دیوارها و پنجره کردنشان راه زیاد است...تا شیشه ای شدنش مسیر طولانی است...مسیر طولانی است ولی یک عدد من در این راه قدم گذاشته که بلد است نفس تازه کند و راه را ادامه بدهد،
پرده سوم پرده ی تمام نشدنی ایست...

توضیح پرده اول: نمی دانم آنچه در پرده اول مطرح شده منبع معتبری داشته یا نه، گرچه پرسیدم و به نتیجه ای در پاسخ داده شده نرسیدم، اما شنیدن اش مرا همین بس که چیزی را ببینی که همه نمی بینند. مرا به فکرِ فرصت هایی برد که دیده نمی شوند...و بخشی از تعریف کارآفرین بودن با توجه به آنچه تا به این لحظه یاد گرفتم هم همین است که چیزی را ببینی که همه نمی بینند.

برای دومی:

یاد بعضی نفرات روشنم می دارد، قوّتم می بخشد، ره می اندازد و اجاقِ كهنِ سردِ سرایم گرم می آید از گرمی عالی دمشان
 نام بعضی نفرات رزقِ روحم شده است، وقت هر دلتنگی سویشان دارم دست، جرأتم می بخشد، روشنم می دارد...