میم الف سه شنبه 1396/05/17 05:18 ق.ظ کامنت ()



دیدن دختر صد درصد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل
نویسنده: هاروكی موراكامی
مترجم: محمود مرادی
نشر ثالث
شامل داستان های: بیدنابینا، رن خفته/ سال اسپاگتی/ میمون شیناگاوا/ قلوه سنگی که هر روز جا‌به‌جا می‌شود/ دیدن دختر صددرصد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل/ اسفرود بی دم/ مرد یخی

1)پاراگرافی که در ادامه انتخاب کردم عجیب دلچسبه.
2)داستان میمون شیناگاوا یادآور تئاتر یه جلسه تراپی بود که از آن خواهم نوشت.

 پسر به دختر گفت: «بیا خودمونو امتحان کنیم. فقط یک بار. اگه ما واقعا عاشق همدیگه باشیم، یه وقتی، یه جایی، حتما دوباره همدیگه رو می بینیم و وقتی این اتفاق افتاد و فهمیدیم که واقعا عاشق همدیگه هستیم، بلافاصله ازدواج می کنیم. تو چی فکر می کنی؟»
دختر گفت: «آره. همین کارو باید بکنیم.»
بنابراین آن دو جدا شدند. دختر به سمت شرق رفت و پسر به سمت غرب .
اما امتحانی که آنها در مورد آن توافق کرده بودند، اصلا لزومی نداشت. آنان عشاق دلخواه صادق و راستین همدیگر بودند و هیچ وقت نباید چنین می کردند. همین که همدیگر را دیده بودند، خودش یک معجزه بود. اما آن قدر جوان بودند که فهمیدن چنین چیزهایی برایشان ممکن نبود و امواج سرد و بی احساس سرنوشت آنان را بی رحمانه در خود فرو برد.
زمستان یک سال هر دوی آن ها آنفلوانزای فصلی شدیدی گرفتند و پس از هفته ها سرگردانی میان مرگ و زندگی همه ی خاطرات سال های گذشته را از یاد بردند. و زمانی که به خود آمدند، سرهاشان همانند قلک دی. اچ. لارنس کوچک خالی بود.
با این حال آن دو، جوان های ساده و مصممی بودند که با تلاش های بی وقفه شان بار دیگر توانستند شعور و اکاهی را که برای بازگشتن به اجتماع مثل اعضایی بالغ لازم بود به دست آوردند. خدا را شکر آنان شهروندان شریفی شدند که می دانستند چگونه از یک ایستگاه مترو به ایستگاه دیگر بروند و حتی قادر بودند نامه های سفارشی را در اداره ی پست ارسال کنند. آنان باز هم عشق را تجربه کردند. عشقی تا حد هفتادوپنج یا حتی هشتادوپنج درصد.
زمان با سرعت تکان دهنده ای گذشت. به زودی پسر سی و دو ساله شد و دختر سی ساله. در یک صبح زیبای ماه آوریل پسر دنبال فنجانی قهوه بود تا روزش را با آن شروع کند و در همان حال دختر برای ارسال نامه ای سفارشی از شرق به غرب می رفت، اما درست در امتداد همان خیابان باریک در محله ی هارویوکوی توکیو، آنان در آن گوشه از خیابان از کنار هم گذشتند. پرتو ضعیفی از خاطرات گذشته برای لحظه ی کوتاهی در دل هاشان سوسو زد. هر یک نفسش را در سینه حبس کرد و می دانست که:
«آن دختر، دختر صد در صد دلخواه من بود.»
«آن مرد، مرد صد در صد دلخواه من بود.»
اما پرتو خاطراتشان بسیار ضعیف بود و دیگر وضوح چهارده سال قبل را نداشت. آنان بی هیچ گفتگویی از کنار همدیگر رد شدند و برای همیشه در میان جمعیت ناپدید شدند.