میم الف پنجشنبه 1396/04/22 05:32 ق.ظ کامنت ()

دیالوگی بی نظیر از نمایشنامه:
«امشب واقعا اتفاق افتاد. همونجوری که همیشه می‌خواستم. وقتی اون همه چی‌رو قبول کرد، وقتی تو و پسر گرفتینش، در یک لحظه شد من... من اینجا بودم اما نبودم! بعد اینکه مجازات شد، من احساس رهایی کردم! احساس پاکی... جوری که انگار در تمام زندگیم حتی یک اشتباه کوچیکم نکردم! »


قطعا و قطعا و قطعا پیشنهاد می کنم دیدن این تئاتر رو، نمایشنامه، بازی ها و کارگردانی مطابق سلیقه من بود.

اما نکته مهمی که باعث شد از ورونیکا بنویسم این است که مدتی است دنبال گفتن از موضوعی هستم که ذهنم را درگیر کرده، اما حتی با اینکه در  یادداشتی دیگر به نوعی از آن گفتم نتوانستم اصل مطلب را ادا کنم و خودم را راضی نکرد، تا اینکه اتاق ورونیکا را دیدم، درست همان ورونیکائی که من تجربه اش کرده بودم، بود...می خواهم کمی موضوع را به اصل و بطن اش بکشانم...به شناخت روان...روان شناسی...
ورونیکاهای جامعه ما کم نیستند، من هم از نزدیک تجربه شان کرده ام...ورونیکاهایی که تجربیات تلخ و دردناک گذشته خود و به طور خیلی خاص کودکی را در بزرگسالی در قالب رفتارهای ناهنجار نمایان می کنند.(تجربه شخصِ من و مطالعاتم در حوزه روان شناسی تا به امروز فقط و فقط بر اهمیت دوران کودکی افزوده)
بدون ترس از خطر لو رفتن داستان و به علت اهمیت موضوع از آن می نویسم، دیالوگی که انتخاب کردم برای من بسیار مهم بود، مهم ترین و شاخص ترین برداشت من از اجرا بود، اینکه ورونیکا تمامِ بلاهایی که طی کودکی و بعدها بر سرش آمده بود را توانست بر سر دیگری بیاورد و عجزِ وی را ببیند گوئی رها تر شد، انگار در تحمل آن رنج ها دیگر تنها نبود...این مسئله کمی نیست، منشا بسیاری از جنایت هاست و منشا بسیاری از اسیب ها که در روابط فردی به همدیگر وارد می کنیم.

در ادامه یادداشتی را قرار می دهم که در راستای همان درگیری ذهنی مدتی پیش نوشته بودم اما بی ربط به حرف هایم راجع به "ورونیکاها" نیست:
اختلالات روانی همون طور که از اسمشون پیداست،درونی اند،یعنی شما در صورت و بدن  فرد آثاری از بیماری نمی بینید
خاصه وقتی خود فرد از اون اختلال آگاه باشه امکان پنهان کردن اون اختلال رو در رفتاراش هم تا حدی داره....اما تا حدی!
بالاخره روزی و زمانی فرا می رسد که این اختلال درونی، نمود بیرونی پیدا می کند و خیلی عامیانه و ساده بخوام بگم  سرِ یک نفر خالی می شود...
ورژن جالبی از بیماری های واگیر دار اند،  به این شکل که  فرد دیگری هم آسیب می بیند ،انگار خودش دچار است و آسیب وارده سیستم دفاعی بدن اش را ضعیف کرده و او را به شدت آماده پذیرش یک اختلال روانی جدید میکند!
بله، شاید فکر کنیم که خب اختلال روانیِ یک آدمِ دیگر چه ربطی به ما دارد و بر این اساس نگرانی وجود نخواهد داشت...
اما واقعیت این است که آدم ها در روابط اشون معنی پیدا می کنند و هر رابطه ای هم یک طرف دوم دارد. 
هرجا طرفِ دوم هر رابطه ای بودید حواستون باشه آدمی که روبروی شماست،یکی نیست، "حداقل" دوتاست و توجه کنید حداقل...
هزاران آدم می تونه در درون او باشه و هرکدام از اونها ممکنه روزی نمود پیدا کنه
انقدر اون آدمِ بیرونی رو برای خودتون بت نکنید که اگه بت رو شکست و ادمِ درونی رو، رو کرد
از اونجایی که ایمان داشتن به بت شکسته دیگه بی معنیه،
شما از حالت مومن به حالت کافر دربیایید...
از یه انسانِ ارزشمندی در زمینه کسب و کار یاد گرفتم که با چیزهایی مثل تست mbti و body language و این چیزها نمیشه آدم ها رو شناخت...
من اینو تعمیم میدم به کلِ زندگی 
آدم ها اصولا و در ذات موجودات پیچیده ای ان... شناختِ تمام و کمال این پیچیدگی هم تقریبا نشدنیه
یعنی شاید هیچ وقت نتونیم ادعا کنیم یک نفر رو کامل میشناسیم حتی بعد سالیان دراز...
اما این پیچیدگیِ نشناختنی شدیدا توانایی اینو داره که بهمون آسیب بزنه... پس حالا که توانایی شناخت هم نداریم، تنها راه حل اینه که حد مجاز فاصله خودمونو با آدم ها رعایت کنیم...





اتاق ورونیکا
: ایرا لوین
: میترا شاکری
: رضا ثروتی
: ( به ترتیبِ حروف الفبا ) ایمان افشاریان، مرتضی اسماعیل کاشی، ستاره پسیانی، بهناز جعفری
  تماشاخانه مسعودیه (عمارت مسعودیه)
 چهارشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۴ تا جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴