منوی اصلی
زندگی نوشت
  • میم الف شنبه 1396/06/25 01:57 ق.ظ کامنت ()


    آپلود عکس

    به بهانه فیلم ملی و راه های نرفته اش...

    موضوع مهمی که باید پیش از ادامه مطلب به خواننده محترم این مطلب متذکر شوم این است که حرف هایم به هیچ وجه نقد فیلم نیست، من بواسطه پیگیری جدی فیلم و مطالعه نقدهایشان دچار نوعی نگاه نقادانه در تماشای فیلم ها شده ام، اما صادقانه می گویم که نقد فیلم از توان من خارج است و همان طور که پیش از این هم گفتم علاقه ای ندارم در وادی نقد وارد شوم.
    در ادامه حرف هایی را خواهید خواند که نگاه من است به فیلم و آن چیزی که از در سالن سینما با خود به بیرون آورده ام نه تایید ساخت و فیلمنامه و کارگردانی و بازیگرانِ فیلم.

    برای من هر اتفاقی که در زندگی ام تجربه کرده ام یک آینه بوده، منظورم از اتفاق لزوما آن چیزی نیست که افتاده! اتفاق های زندگی من کتاب ها هم هستند حتی...اتفاق های زندگی من تمام آن چیزها، آن افراد، آن لحظه ها و... هستند که دستم را گرفتند تا بهتر ببینم و بفهمم و بیندیشم. در آینه هم لزوما فقط خودم را ندیدم...اتفاقا اینه ها کمک کردند تمام  آن چیزهایی را ببینم که پشت سرم هستند و تا به امروز چشم های جلوی صورت ام قادر به دیدن اش نبودند...فقط کافی است خود را جلوی یک آینه تصور کنید، جز خودتان چه چیزهائی پشت سرتان میبینید که بدون آینه قادر به دیدن اش نبودید؟
    ملی و راه های نرفته اش آینه ی خوبی برای دیدن بخشی از افراد جامعه را فراهم کرد، انتخاب این موضوع برای ساخت فیلم و اختصاص دادن هنر سینما و فیلم سازی و اختصاص دادن زمان تماشاگر برای دیدن چنین موضوعی از سمت کارگردان آن را تحسین میکنم، همین جا پیش از آنکه بیشتر بنویسم از صمیم قلبم، دعا میکنم(اصلا این دعای امشبم) بیشتر فیلم های این چنینی آگاهی به رگ های جامعه ام تزریق کند، بیشتر ببینیم هنر سینما صرف و خرجِ چنین موضوعاتی می شود...آمین.
    ملی و راه های نرفته اش از بابت ساخت و هزاران مورد فنی که تخصصی هم در آن ها ندارم و صرفا به عنوان یک تماشاگر برایم قابل درک است مرا راضی نکرد و با توجه به پیشینه کارگردان انتظار بالاتری از فیلم داشتم.
    اما انتخاب موضوعی این چنینی برای فیلم همراه با لایه های عمیق روان شناسانه آن قدر ارزشمند بود که چشمم را روی آن نقص هایی که به چشم "من" آمدند ببندم و دل بدهم به فیلمی که حتی اگر کسی به من پس از دیدن اش ناسزا بگوید، قاطعانه سینه صاف کنم و پیشنهاد دیدن اش را بدهم و حتی خواهش کنم که ببینید.
    فیلم درباره یک دختر است...این چیزی است که خلاصه های فیلم از آن می گویند...بیشتر دیده ام دختران به دیدن اش می آیند...از من بشنوید کسی نیست که فیلم برای او نباشد...هرکس از ما روزی همسر خواهد بود و روزی پدر یا مادر...روزی خواهر یا برادر و روزی یک دختر و یا پسر...از من بشنوید می گویم این فیلم را همه ی اعضای یک خانواده باید ببینند ...اتفاقا موضوعی که برای من کمرنگ تر بود موضوع "ازدواج" ملی بود...
    در همین وبلاگ روزی از یک موضوع که به دلیل احتمال ایجاد ازرده خاطری حذف اش کردم،نوشتم و به آن خون بودن و از نسلی به نسل دیگر منتقل شدن را نسبت دادم، امروز میخواهم باز هم از خون بودن بگویم، فرزندان...نه فقط آنانی که زائیده می شوند که انانی که در بستر زندگی شما تربیت می شوند، بسیار از شما به ارث می برند پیش از انکه بمیرید، رنگ مو و چشم و پوست و... نیست که از پدران و مادران به انان می رسد، فرزندان شما تمام لحظه هائی که کنار شما سپری کردند را از شما به ارث می برند...این حرف کلیشه ای شاید باشد اما حقیقتی عظیم است که کودکی افراد در بزرگ سالی انها نمود پیدا میکنند، جائی در همین وبلاگ از تئاتر اتاق ورونیکا نوشتم و در هنگام دیدن این فیلم بسیار به یادش افتادم.
    نوشتن از فیلمی که پر از لایه های روان شناسانه بود و هرکدام از شخصیت هایش بسیار جای پردازش داشت انقدر که خود فیلم هم نتوانسته بود خوب به همه بپردازد واقعا سخت است و زمان بر، اما سعی کردم در این نوشته دست بگذارم روی موضوعی که شالوده تر از بقیه به نظرم امد.
    محیطی که فرزند در ان بزرگ میشود و رفتارها و کلام ها و تصمیم هائی که شاهد ان هاست در جانش نقش می بندد و حک میشود،برخی از اتفاقاتی که در زندگی از سر می گذرانیم قابلیت این را دارند که به یک عقده، یک نقص و یک خلل در وجود ما تبدیل بشن و این عقده ها بالاخره یک جائی نمود پیدا می کنند، انسان ها مداما در ارتباط با یکدیگر اند و در معرض آسیب از عقده های درونی دیگری...این عقده های درونی آسیب های جبران ناپذیری رو به دیگری وارد می کنند و مثل یک ویروس وارد بدن او میشوند و ضعیف اش میکنند تا اون نیز در درونش عقده ای به وجود آید و اماده اسیب زدن شود و این چرخه این چنین به چرخش اش ادامه می دهد ...
    اما چرخه مهم تری که اگر قطع شود چرخه بالا هم قطع می شود همان چرخه تربیتی است که تمامی ما در آن هستیم!
    پدری که زندگی سختی داشته و تقاص آن زندگی سخت را از همسرش گرفته و همسرش از عروسش و ...و پسر و دختری که از بطن این خانواده بیرون آمده اند هریک به شکلی تمام ان دستاوردی که از حضور در چنین خانواده ای داشتند رو به جامعه و اطرافیانشان و حتی دقیق تر و دلسوزانه تر به خودشان عرضه میکنند...
    راستش را بخواهید دلم میخواهم کمی موضوع را بسط دهم و این گونه بگویم که در هر جایگاهی که در ارتباط با ادم ها باشیم، نوع رفتار ما می تواند تاثیری در وجود انها حک کند شبیه یک کنش که واکنش ان را روزی فرد دیگری در جای دیگری خواهد دید، حواسمان باشد...اول به خودمان! و بعد به زندگی هایی که ممکن است حتی نقشی در حد چند دقیقه در ان داشته باشیم...چه برسد به نقش تمام نشدنی یک خانواده که بخش اعظمی از وجودمان خواسته و ناخواسته در معرض تاثیر پذیری از ان است...

    آخرین ویرایش: شنبه 1396/06/25 02:15 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف یکشنبه 1396/06/19 10:47 ب.ظ کامنت ()
    آپلود عکس

    نذر کرده ام
    یک روزی که خوشحال تر بودم
    بیایم و بنویسم که
    زندگی را باید با لذت خورد
    که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
    و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد

    یک روزی که خوشحال تر بودم
    می آیم و می نویسم که
    این نیز بگذرد
    مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
    آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است

    یک روزی که خوشحال تر بودم
    یک نقاشی از پاییز میگذارم , که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست
    زندگی پاییز هم می شود , رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر

    یک روزی که خوشحال تر بودم
    نذرم را ادا می کنم
    تا روزهایی مثل حالا
    که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است
    بخوانمشان
    و یادم بیاید که
    هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
    و
    هیچ آسیاب آرامی بی طوفان
    "مهدی اخوان ثالت"

    در روزهای گذشته سعی کردم زندگی ای را زندگی(در معنای مقابل مردگی) کنم که کمتر زیسته ام، من یک قدم برداشتم برای به دست آوردنش و زندگی ده ها قدم به سمتم دوید، شادی مثل سکه های بازی های یارانه ای که باید جمعشان می کردیم، در محیط پراکنده است، این دقیقا خود مائیم که از روی آن ها می پریم ، در حالی که باید بخوریم و جانمان بیشتر شود.
    روزهای گذشته به من جان دوباره داده، بهتر بگویم من به خودم جان دوباره بخشیدم...
    برای بازگشت به این فضای دوست داشتنی ام و نوشتن از روزهائی که گذراندم و دست آوردهایشان پر از حرفم، اما به مرور از آن ها خواهم گفت، مرور زمانی که کمکی باشد برای درونی تر کردن حرفهائی که خواهم زد.
    تصویر، عکسی است که در روز عید غدیر ثبت کردم،روزی که به بزرگی و برکت نام علی(ع) حالم عجیب خوب بود و بودن نامش در فضا را نفس کشیدم، این هندوانه یک نذری است...دوست داشتی است کسی در مسیرت بیاید و چنین نذر متفاوتی را به دستت بدهد..نه اینکه تعارف کند! به دستت بدهد...و دوست داشتنی تر اینکه آن قدر از او حال خوش بگیری که بخواهی این هندوانه را تا ابد یادگاری نگه داری...خیلی وقت ها بزرگی دل آدم ها را در لحظه های خیلی کوچک و گذرا درک کردم...بزرگی در لبخندی بود که یک سکه شادی شد و جان من را بیشتر کرد.
    هندوانه در دست در ماشین پارک شده ی کنار خیابان نشسته بودم و زل زده بودم به ان طرف خیابان و پای زنی که از خیابان عبور میکند..حتی یک لحظه فکر نمی کردم ، آن قدم ها یک سکه شادی دیگر باشند که به سمت ام می آیند...یک مادربزرگ دوست داشتنی(مادر بزرگ را به مراتب صفت شایسته تری میدانم تا پیرزن) درست روبرویم قرار گرفت، گوئی میخواهد سوار ماشین شود، عید را تبریک گفت و باید بگویم از تبریک های ثبت شدنی زندگی ام شد، برایم ارزوی خوشبختی کرد و رفت...من؟ شوکه بودم از این حجم از صفا!
    رفت و من رفتنش را تا زمانی که در چشمم به یک نقطه تبدیل شود نظاره کردم...رفت و یک سکه شد و او نیز جان درونم را بیشتر کرد...رفت و من را به خودم اورد، از این به بعد از لبخند زدن به مردم در کوچه و خیابان نمی ترسم،بی محاباتر میخندم حتی اگر دیوانه بنامندم... شاید من نیز سکه شادی کسی شوم...
    آدم های با صفای کوچه خیابانی یکی از بخش های گمشده زندگی ام بودند...از همان زمان که از محله زندگی بچگی هایم دور شدم(بخوانید گم شدم) این آدم ها را هم از دست دادم...و امروز من آدم های گمشده ام را پیدا کرده ام و شاید یک خودِ گمشده را....و این پیدا شدن ها همه از توست ...از دست کسی عیدی نگرفتم اما صفای جانم فزون شد و چه عیدی ایی می توانست برای این روزهای زندگی ام  بهتر باشد؟ هیچ چیز...
    پ.ن:به عمد مدتی از اینجا دور بودم و از این پس با برنامه ای منسجم ادامه خواهم داد.
    پ.ن: عید من توئی،بودنت بر من مبارک
    پ.ن: این "تو" برای من هرکسی است که بودنش حتی برای چند ثانیه لبخند به لبِ دلم آورد...مبارکی عیدهاتون در بودن چنین آدم هائی...عید مبارک(آرزوها و دعاها و نیت های خوب تاخیر نمیشناسند، حال که یک روز از عید گذشته، اگر یک ماه هم گذشته بود با همین جدیت آرزوی مبارکی می کردم)



    آخرین ویرایش: دوشنبه 1396/06/20 10:27 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف پنجشنبه 1396/06/9 11:07 ب.ظ کامنت ()

    معلولیت های جسمی چقدر سریع به چشم می آیند و چقدر سریع تر این گونه معلولیت ها را به تمامِ وجود یک انسان تعمیم می دهیم و از آن پس وی در ذهنمان ناقص تلقی می شود....
    اما ما در جامعه امروزمان با معلولیت فراگیرتری روبرو هستیم، معلولیت هایی که دیده نمی شوند و این بار برخلاف مورد قبلی آن که طی یک خطای ذهنی، به تمام وجود یک فرد تعمیم می دهیم ،این نوع از معلولیت را اتفاقا فراموش می کنیم...معلولیت هایی که ذهنی هستند و یا شاید بهتر باشد بگویم درونی اند...
    معلولان درونی(استفاده از لغت معلولیت به هیچ وجه جنبه توهین ندارد، با احترام اگر این لغت را توهین تلقی کردید این ناشی از نوع نگاه خود شماست و منظور من اصلا توهین آمیز نیست و صرفا رساننده معنی نقص است) که موضوع صحبت ام هستند، آنانی اند که توانایی بسیار لازم زندگی امروز، یعنی گفتگو را ندارند...اینان در ذهن من معلول اند...من این معلولیت را ناتوانی می دانم، نه سایر انواع معلولیت...معلولان جسمی توانایی پر کردن ناتوانی هایشان را پیدا می کنند، گرچه سخت، اما راه کامل بودن در عین نقص جسمی را پیدا می کنند اما معلولیت درون، از آن رو که پی بردن به آن سخت است، درمان اش هم سخت تر است...مثل بیماری ایی که حتی نمی دانی به آن دچاری، چه برسد به درمان...
    (دارم به این فکر میکنم که انواعِ مشابه این نوع از معلولیت کم نیستند و حتما در نوشته های بعدی به  موارد این چنینی خواهم پرداخت.)
    حرف می زنیم،حرف می زنیم، حرف می زنیم.....اما چگونه است که همچنان با انبوهی از انتظارات براورده نشده روبرو هستیم؟ حرف می زنیم، اما گفتگو نمی کنیم....و این بیان خواسته ها، انتظارات، شکایات، انتقادات و...دقیقا در خلال گفتگو اتفاق می افتد...راستش را بخواهید بنظر من گفتگو هم نمی تواند این ها را براورده کند، بلکه آنچه موثر است، گفتگوی درست است...تعداد کثیری از آدم ها اصلا به گفتگو رو نمی آورند و گروه دیگری هم که رو می آورند، انقدر از اصول یک گفتگوی موثر و پیش برنده به دور حرکت می کنند، که اسم گفتگو را رویش نگذاریم، به "گفتگو"  لطف کرده ایم!
    نکته ای که در ابتدای بحث باید به آن اشاره می کردم، اما برای روشن شدن موضوع مورد نظرم در ذهن خواننده به این جا منتقل شده است ، این است که روی صحبت من با کیست؟(و البته همیشه مخاطب تمایل دارد وارد جزئیات شود و بداند که چه چیزی من را وادار به نوشتن در باب این موضوع کرده است...). باید بگویم قطع به یقین یک مورد خاص نیست، بخصوص وقتی به آن جزئی تر نگاه کردم، بخصوص وقتی واژه گفتگو را دستم گرفتم در هر محفل و مکان و موقعیتی آن را جستجو کردم و کمتر یافتم...روی صحبت من با همه چیز و همه کس است، از بزرگ ترین و پیچیده ترین روابط کلان در سطح جهان بگیر و بیا تا کشور ها و تا سازمان ها و تا روابط موجود بین آدم ها ...
    در تمامی این ابعاد، با نقص مهارتِ صحیح گفتگو روبرو هستیم، با عدم عنوان کردن صحیح خواسته ها روبرو هستیم، با عدم حل مشکلات از طریق ابزاری به نام گفتگو روبرو هستیم.
     ما به تنها فکر کردن عادت کردیم و با تنها فکر کردن بزرگ شدیم...اصولا از هرچیزِ جمعی گریزانیم، و این گفتگو یعنی پذیرفتن حداقل یک نفرِ دیگر که بنشینی و بشنوی اش و فکر کنی به آنچه تفکر اوست و تحلیل کنی و تصمیم بگیری...اما ما؟ مستقیم می رویم سراغ تصمیم گرفتن و مراحل بین اش را نادیده میگیریم، نمی شنویم و کاش به نشنیدن ختم شود...بنظر من کور می شویم...این گفتگو نکردن ها جهان ما را کوچک میکند و نگاه ما را محدود...

    در صحبت ام از "بزرگ شدیم" استفاده کردم و به قصد ...چرا که همانطور که بالاتر گفتم این ناتوانی در کوچکترین و جزئی ترین(به لحاظ ابعاد و اندازه و نه اهمیت) روابط و موقعیت های ما رسوخ کرده، این نوع از تربیت از بدو تولد همراه ما است و در طول زندگی به همراهی اش ادامه می دهد....این معلولیت دیده نمی شود...خاموش و بی صدا و بی مزاحمت همراهی اش را ادامه می دهد، اما درست مثل یک ویروسِ خاموش است که این بی صدا بودنش به معنی بی ضرر بودنش نیست...آرام و آرام آسیب می زند...آهسته و پیوسته ....
    گفتگو نمی کنیم...شاید چون به راه های اسان تر عادت کردیم...به تهمت زدن و دروغ گفتن و قضاوت عادت کردیم...بلاشک زحمت و انرژی بیشتری را باید پای گفتگو ها بگذاریم...
    ونکته اخری که در ذهن من از اهمیت بالایی برخوردار است این است که، مهم نیست در پایان یک گفتگو ما حرف خود را به کرسی نشانده ایم یا نه...واضح تر بخواهم بگویم ورود به گفتگو با چنین نگاهی، فلسفه گفتگو را زیر سوال می برد،اینکه من گفتگو می کنم که خواسته ام را بگیرم! ...این اصولا گفتگو نیست...حداقل آن گفتگویی که این روزها ذهن من را پر کرده است، نیست...
    گفتگو یک ذهن باز می خواهد، که "شجاعت" پذیرفتن آنچه  که صحیح است حتی اگر به نفع او نباشد را داشته باشد...گفتگو وجودِ شنیدن حقیقت و حرف درست را میخواهد، گفتگو وجودِ پذیرفتن انسان های دیگر در کنار خویش را میخواهد...
    گفتگو یک جفت چشم میخواهد که کمک کند غیر از خودت دیگران را هم ببینی.

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/06/9 11:26 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف یکشنبه 1396/06/5 12:31 ق.ظ کامنت ()
    پرده اول:
     من در یک مهمانی در کنار کسی که در پرده دوم از او خواهم گفت و دیگری در سوی دگر سرش در گوشی اش که هر از گاه لطفی به جمع می کند و آنچه این سردرگوشی به او اضافه کرده در اختیار جمع گذاشته و سپس به سردرگوشی ( بر وزن سردرگمی)اش ادامه می دهد.
    وی در یکی از این سربالایی ها نکته ی استثنائن جالبی را مطرح کرد:
    تو یه کشوری( در همین حد دقیق ذکر کردن، البته پیدا کردن دقیق تر اش لابلای گروه ها و کانال های تلگرامی کار سختی نیست!) وقتی ترافیک میشه، یکی میاد ماشینتو می بره، یکی دیگه میاد با موتور شما رو میرسونه به مقصد که نمونی تو ترافیک.

    پرده دوم:
    همان مهمانی، دقایقی بعد، من و آن دومی که پرده دوم مزین به حضور اوست،
    یک عدد منِ مات و مبهوتِ مشتاق، خم شده و متمایل به سمتِ دومی در شرف این که مبل و من باهم بیفتیم!
    و یک عدد دومی که مسلط و جذاب از حیطه کاری اش،حرف می زند.
    و باز یک عدد من که در دنیای این روزها که کمتر به وجد می آوردتم، مداما در حال ادای اصواتی( اصوات از دید سایر اعضای جمع) چون چقدر عالی! و اصوات مشابه هستم!
    دومی از کارش می گوید، از کارش می رسیم به ماموریت های کاری اش، از ماموریت ها می رسیم به توانایی و تخصص اش، از تخصص اش می رسیم به مسیری که برای آپدیت شدن سواد اش پی گرفته، از آپدیت شدن می رسیم به آپدیت نشدن های  جامعه در آن حوزه خاص، از آپدیت نشدن جامعه می رسیم به تلاشش در راستای اجرای سیستم درست برای آموزش در سطح آموزش عالی و بعنوان رشته دانشگاهی، از رشته شدن اش می رسیم به خلاء موجود و فضای مناسب برای آنچه کارافرینی می نامند....و از این کارآفرینی به "خیلی" چیزها...
    (بعضی مواقع دلم میخواهد یک لغت جدید اختراع کنم که مقصود ام را برساند،مثلا بجای "خیلی"...بعضی لغت ها و بعضی جملات برای ادای یک مقصود کم می آورند،مثل همین جا که "خیلی" مذکور خیلی کم است برای گفتن اش)
    از اینجا به بعدِ پرده دوم منم، که اشتیاق ام مدام دارد کشته می شود، از اینجا به بعد منم که درهم تر می روم، از اینجا به بعد منم که می خواهم اشتیاقِ دومی را برانگیزم...و ...از اینجا به بعد منم که بیشتر از آنکه به فرصتِ موجود برای کارآفرینی فکر کنم...پیش از آنکه برخلاف همیشه ام یک جای خالی ببینم و دنبال پر کردنش، این بار آدمی را دیده ام که به شدت توانایی پر کردن دارد،از اینجا به بعدِ ماجرا منم و فکر کردن به اینکه فرصتِ مذکور را باید همین آدم پر کند ولاغیر...و این از معدود دفعاتی بود که از دیدن یک آدم در این سطح  از توانایی، تخصص، تجربه، تعهد،چندبعدی بودن و به قولی همه چی تمام بودن به وجد آمده ام...
    ادامه پرده ی دوم، من ام در یک گوشه از مهمانی که یک سکوت دوست داشتنی از بیرون و یک شلوغی دوست داشتنی تر از درون را سپری میکنم..

    پرده سوم:
    من و مهمانان و دومی، من در، درگاهی که از درون مثل یک کودک که دم دمه های رفتن بهانه ماندن را می گیرد، یکی دستم را گرفته و می کشد به بیرون و صدای گریه ام امان بریده و  دستی که به سمت دومی دراز شده و نمیخواهد از او جدا شود و خدا نکند کمی از درگاهی به بیرون تر کشیده شود تا صدای گریه اش بلند تر شود و از بیرون یک منِ مودب در حال خداحافظی و ادای ادب است!
    آنچه در پشت پرده می گذرد:
    آنچه خواندید روایتی نمایش وار از یک شبِ با کیفیت من بود، از آن دست مهمانی ها که در دعاهایم می خواهمشان و موضوع اصلی گفتگوی من بود با فردی که طبق انچه نوشتم از تخصص، سواد، شغل و برنامه های آینده اش برایم گفت،من به دلائل مشخصی امکان مطرح کردن واضح تر حوزه کاری دومیِ دوست داشتنی قصه ام را ندارم، ولی اصلِ کلام این است که گفت و گو با او هر لحظه جذاب تر میشد تا اینکه به بخش کارآفرینی در حوزه ی تخصص او رسیدیم، زمان زیادی را به صحبت درباره کارافرینی در این باره پرداختیم، دومیِ عزیز برخلافِ بسیاری که دیده ام ایده دارند و پول نه، پول هم داشت...و دیدن این همه کیفیتِ یک جا در این آدم بعلاوه پول یک سوال را مدام در ذهن من پر رنگ تر کرد، انگار با هر حرف اش یک ماژیک دست اش گرفته باشد و دورتا دور این سوال را در مغز من پر رنگ تر کند...و انقدر سرم را پر کند که دیگر حرف هایش را نشنوم...انقدر که بپرسم اش! 
    خودتون چرا این کارو نمی کنید؟(آنچه " این کار" اسمش را گذاشتم فعالیتی است که ماهیت کارآفرینی دارد)
    و دومی که این بار جواب ام را به درست ترین شکل داد:
    ماها کارآفرینی رو بلد نیستیم...

    پرده سوم تا امروز ادامه دارد و احتمالا پرده ای است که برای من تمامی نخواهد داشت، در پرده سوم یک عدد من  مانده که پس از پاسخِ دومی عمیقا لمس کرد کارآفرینی، بلد بودن می خواهد، همه ی تخصص و سواد و تمامِ تمام و کمال بودنش یک طرف ولی آموزش کارآفرینی یک طرف دیگر، و این من پس از گشتن بین این همه مصاحبه و برنامه که از کارافرینان دیده، دنبال اموزش است، برای افرادی چون دومی، و وی دارد فکر می کند که  آن آموزشی که به درد افرادی چون دومی بخورد را این برنامه ها مهیا نکرده اند و اگر هم کرده اند آنقدر بُعدِ اموزشی اش کم بوده که بُعدِ غالب نیست.
    در پرده سوم یک عدد من مانده که هر روز دارد فکر می کند دیگر در زندگی اش چه چیزهایی هستند که نیاز به آموزش دارند ولی وی فکر می کرده بدیهی اند...

    در پرده سوم یک من مانده که فکر می کند زندگی با این آموزش ها چقدر جذاب تر می شوند!
    منِ پرده سوم بعد از آن شب مهمانی یکی از دیوار های خانه ی ذهن اش را خراب کرده، جای آن یک پنجره ساخته که کمک اش کند جهان اطراف اش را بهتر و عمیق تر ببیند، منِ امروز یک پنجره بیشتر دارد، منِ امروز توانایی دیدن یک بُعدِ جدید از جهانش را پیدا کرده و خوب می داند تا خراب کردن همه ی دیوارها و پنجره کردنشان راه زیاد است...تا شیشه ای شدنش مسیر طولانی است...مسیر طولانی است ولی یک عدد من در این راه قدم گذاشته که بلد است نفس تازه کند و راه را ادامه بدهد،
    پرده سوم پرده ی تمام نشدنی ایست...

    توضیح پرده اول: نمی دانم آنچه در پرده اول مطرح شده منبع معتبری داشته یا نه، گرچه پرسیدم و به نتیجه ای در پاسخ داده شده نرسیدم، اما شنیدن اش مرا همین بس که چیزی را ببینی که همه نمی بینند. مرا به فکرِ فرصت هایی برد که دیده نمی شوند...و بخشی از تعریف کارآفرین بودن با توجه به آنچه تا به این لحظه یاد گرفتم هم همین است که چیزی را ببینی که همه نمی بینند.

    برای دومی:

    یاد بعضی نفرات روشنم می دارد، قوّتم می بخشد، ره می اندازد و اجاقِ كهنِ سردِ سرایم گرم می آید از گرمی عالی دمشان
     نام بعضی نفرات رزقِ روحم شده است، وقت هر دلتنگی سویشان دارم دست، جرأتم می بخشد، روشنم می دارد...


    آخرین ویرایش: یکشنبه 1396/06/5 01:21 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف جمعه 1396/05/27 12:50 ق.ظ کامنت ()
    استاد خوب و عزیزی داشتم که یک بار سر کلاس اش از دانشگاهی گفت که علی رغم نگاهِ متفاوتی(متفاوت لزوما بد نیست) که به واسطه ی جو سیاسی حاکم بر آن( و کدام دانشگاه است که جو سیاسی بر ان حاکم نشده باشد؟) وجود دارد، جوِ آموزشی بسیار پیش برنده ای دارد، ایشون می گفتن خوبیِ این دانشگاه اینه که همه در یک سطح و در سطح بالایی هستن و این بدین خاطر هست که هرکس چیزی رو می اموزه در اختیار سایرین قرار میده و براشون مهمه به آدم های اطراف اشون کمک کنند تا هم سطح هم بشوند.

    این تعریف نیست، حداقل به واسطه سختی هایی که برای خودم به همراه دارد برای خودم اصلا تعریف به حساب نمی آید، من از کودکی به واسطه ی نکته ی مهمی که از مادرم آموختم به چیزی معتقد بودم و هستم که زکات علم می گویند، یکی از مواردی که مطمئن و بدون شک می توانم راجع به خودم بگویم این بوده که تمام تلاشم را در این راستا در زندگی کرده ام و آثار بی نظیر اش را دیده ام، این جا نیستم که بگویم چه کرده ام و چه خواهم کرد که همچنان درگیر آن هستم و حتی در راستای هرچه سیستمی تر کردن آن ایده های متفاوتی را هم پیگیری میکنم،اما می خواهم بگویم طبق قولی که به خودم و به خواننده ی محترم و ارزشمند وبلاگم دادم، اینجا از چیزی که به عمل تبدیل نکرده باشم نمی نویسم، که حداقل تمرینی برای زندگی خودم باشد.

    امروز 26 مرداد گردهمائی دوستان 
    متممی ام بوده و من امکان حضور در این جمع را نداشتم( و چقدر غبطه برانگیز..) اما یادگاری های دوستانم را که در #با_متمم دیدم یک لبخندِ عمیق و واقعی بر جانم نشست...جمله ای که محمدرضاجان با دست خطِ آشنای خودشون برای دوستان نوشته بودن بخش زیادی از دغدغه ی همیشگی زندگی من است...و من در مسیر به عمل رساندن این دغدغه اذیت های کمی نشدم و می دانم بیشتر از این می شود...
    اما محمدرضای عزیز، با دیدن این نوشته یک بار دیگر تور ا در جایگاه انسانی دیدم که سالها پیش قدم در مسیر دغدغه من گذاشتی و امروز مصمم ترام...دیدن تو و بودن تو به من یادآور شد، مسیری که در آن هستم، به شیرینی هرچه آگاه تر شدن آدم های جامعه ای که در آان زندگی می کنم و مسئولیتی که در قبال این آدم ها دارم بسیار می ارزد.

    من تصویر نوشته مذکور رو از شبکه های اجتماعی برداشتم و چون اجازه ای بابت انتشار آن در وبلاگ شخصی ام ندارم(چرا که تا جائی که مطلع شدم این کارت ها برای تک تک افراد به قلم و زحمت محمدرضا نوشته شده و انقدر ارزش دارد که من یک عکس از این همه زحمت را به راحتی کپی نکنم)،متن را می نویسم و شما خواننده محترم متن را به قلم محمدرضای عزیز بخوانید و ببینید که بر لذت خواندنش افزوده شود.




    " در فرهنگ های توسعه نیافته
    انسانها به پیشرفت فکر میکنند
    و در فرهنگ های توسعه یافته به رشد

    پیشرفت، با سنجش موقعیت ما نسبت به دیگران تعریف می‌شود 
    و رشد، به سازنده بودن حضور ما در کنار دیگران 

    سلول سرطانی، سلولی است که
    پیشرفت خود را در کنار دیگران ترجیح می‌دهد" 

                                                                                                                    محمدرضا شعبانعلی


    پ.ن: یکی از مقدس ترین  و محبوب ترین واژه های ذهن من که تقدس اون رو مدیون افرادی هستم که وجود اون ها باعث شکل گیری این معنی( و نه تخریب اش) در ذهن من شده، " معلم" هست.بعضی آدم ها در ذهنم به کمال در قالب این کلمه می نشینند و محمدرضا شعبانعلی یکی از آن هاست...باید به همچین آدمی گفت،ممنون که "معلم" هستی... و البته" معلم پرور"  و چه بسا  دومی بسیار صفت برازنده تر و ارزشمندتریست...
    پ.ن: عنوان "متممِ من" هم مصداقی از همین ادم هاست...که هستند تا با وجودشان دیگران تمام تر شوند...
    آخرین ویرایش: جمعه 1396/05/27 01:32 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف پنجشنبه 1396/05/19 05:37 ب.ظ کامنت ()
    مدتی پیش زیر یکی از مباحث متمم تحت عنوان "تعریف قانون پارکینسون چیست؟" کامنتی گذاشتم که دوست داشتم اینجا هم ثبت شود:

    اولین بار که فهمیدم قانون پارکینسون چیه با حالت تعجب به خودم گفتم چههههه جالب! آره ها همینه دقیقا! ( و راستش به این فکر کردم که کی فکر کرده راجع به وجود همچین قانونی؟:)
    اما وقتی در ابعاد بزرگتر و تعمیم داده شده ای در موارد مختلف زندگی از این بعد نگاه میکنی می بینی چقدر جالب و جذابه واقعا…
    در تعریف اولیه و رایج تر قانون پارکینسون به زمان اشاره میشه که بنظر من توانایی مدیریت زمان داشتن راه حل خوبیه براش، البته به شرط اینکه ادم بخواد که زمانشو مدیریت کنه .خیلی ها از قصد این کار را میکنند و فردی که خودش را به خواب زده که نمی شود بیدار کرد…
    اما شاید بشه این لغت زمان رو تعمیم داد به خیلی از منابع ما در زندگی که زمان یکی از اون هاست و شاید غلط نباشه اگر بگیم خیلی از مصارفمون حتی…پس در کنار مدیریت زمان شاید بد نباشه نسبت به مدیریت اتفاقات دیگه ی زندگیمون هم همین نگاه مدیریت زمان رو داشته باشیم.
    اما این حرف رو زدم بیشتر نه از بعد فردیِ ماجرا که از بعد سازمانی اون، چرا که قانون پارکینسون در بسیاری از سازمان های بخصوص  سنتی در کشور ما جاری است…مثل خون در رگ! شاید چون اهمیت استفاده در زمان و در جای درست از منابع رو هنوز متوجه نشدیم.
    یه مثالی که الان به ذهنم رسید راجع بهش اینه که وقتی یه ظرفی رو از قند پر میکنیم چون تکه های قند زاویه دارن فضاهای اضافی اشغال میکنن وقتی پر شد تکونش میدیدم تا خالی تر بشه و قند بیشتری اضافه کنیم…لازمه هرچندوقت یه بار خودمونو، سازمانمونو و…یه تکون بدیم:))
    استفاده درست از منابع(حالا زمان میتونه باشه ،نیروی انسانی می تونه باشه، منابع مالی می تونه باشه و …) جا رو برای کارهای دیگه ای باز میکنه که انجام دادنشون شاید ضروری نباشه در یک سازمان اما موثر خواهد بود قطعا.
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/19 05:47 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف پنجشنبه 1396/05/19 05:13 ب.ظ کامنت ()
    در انسان شناسی از چگونگی شناخت انسان ها نمی گویم...مدعی هم نمی شوم انسانی را میشناسم که ادعایی بس باور نکردنی است...
    در انسان شناسی از افرادی خواهم گفت که در زندگی ام آن ها را انسان می دانم و می نامم...عنوانی که امروز نسبت دادنش به کسی سخت است.
    شاید سالها بعد بتوانم برای خودم لیستی داشته باشم از ویژگی های یک انسان.

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/19 05:17 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف سه شنبه 1396/05/17 05:56 ق.ظ کامنت ()


    آپلود عکس

    the art of thinking clearly
    هنر شفاف اندیشیدن
    رولف دوبلی


    در حال خوندن این کتاب هستم و "برای من" ( چون معتقدم بهترین برای افراد مختلف متفاوت است و شاید برای دیگری بسته به سطح سواد و خواسته اش از یک کتاب بدترین باشد) یکی از مفیدترین و قابل استفاده ترین کتاب هایی هست که باهم همراه شدیم:)
    هنوز هم این همراهی تمام نشده...حتی احساس میکنم به پایان که برسم طبق عادتی که از قدیم و ندیم در جانم مانده مدادی بردارم و این بار دقیق تر بخوانم و تحلیل کنم و لابلای متن هایش یادداشت بنویسم و بنویسم...عمیقا دارم از خط به خط خوندش و مثال های بسیار ساده ولی بسیار کابردی که زده شده استفاده میکنم، حتی با وجود اینکه راجع به خطاهای شناختی ذهن پیشتر هم مطالعه کرده بودم ولی بازم هم از لذت مطالعه این کتاب برام کم نشده، در این پست قصد ندارم تحلیلی بر محتوای کتاب بنویسم و فعلا غرق درلذت مطالعه اش هستم، در اینده ای نه چندان دور( از انجا که طاقت ام برای گفتن از این کتاب کم است)از محتوای ان بیشتر خواهم نوشت، فقط تا به اینجا اشاره کنم که بیش از هرچیز راجع به ان شاید بتوانم به مختصر، مفید و جامع بودنش اشاره کنم.
    پ.ن: بله همون کتابیه که اقای عادل فردوسی پور و شرکا ترجمه کردن:))


    آخرین ویرایش: دوشنبه 1396/05/30 03:45 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف سه شنبه 1396/05/17 05:18 ق.ظ کامنت ()



    آپلود عکس
    دیدن دختر صد درصد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل
    نویسنده: هاروكی موراكامی
    مترجم: محمود مرادی
    نشر ثالث
    شامل داستان های: بیدنابینا، رن خفته/ سال اسپاگتی/ میمون شیناگاوا/ قلوه سنگی که هر روز جا‌به‌جا می‌شود/ دیدن دختر صددرصد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل/ اسفرود بی دم/ مرد یخی

    1)پاراگرافی که در ادامه انتخاب کردم عجیب دلچسبه.
    2)داستان میمون شیناگاوا یادآور تئاتر یه جلسه تراپی بود که از آن خواهم نوشت.

     پسر به دختر گفت: «بیا خودمونو امتحان کنیم. فقط یک بار. اگه ما واقعا عاشق همدیگه باشیم، یه وقتی، یه جایی، حتما دوباره همدیگه رو می بینیم و وقتی این اتفاق افتاد و فهمیدیم که واقعا عاشق همدیگه هستیم، بلافاصله ازدواج می کنیم. تو چی فکر می کنی؟»
    دختر گفت: «آره. همین کارو باید بکنیم.»
    بنابراین آن دو جدا شدند. دختر به سمت شرق رفت و پسر به سمت غرب .
    اما امتحانی که آنها در مورد آن توافق کرده بودند، اصلا لزومی نداشت. آنان عشاق دلخواه صادق و راستین همدیگر بودند و هیچ وقت نباید چنین می کردند. همین که همدیگر را دیده بودند، خودش یک معجزه بود. اما آن قدر جوان بودند که فهمیدن چنین چیزهایی برایشان ممکن نبود و امواج سرد و بی احساس سرنوشت آنان را بی رحمانه در خود فرو برد.
    زمستان یک سال هر دوی آن ها آنفلوانزای فصلی شدیدی گرفتند و پس از هفته ها سرگردانی میان مرگ و زندگی همه ی خاطرات سال های گذشته را از یاد بردند. و زمانی که به خود آمدند، سرهاشان همانند قلک دی. اچ. لارنس کوچک خالی بود.
    با این حال آن دو، جوان های ساده و مصممی بودند که با تلاش های بی وقفه شان بار دیگر توانستند شعور و اکاهی را که برای بازگشتن به اجتماع مثل اعضایی بالغ لازم بود به دست آوردند. خدا را شکر آنان شهروندان شریفی شدند که می دانستند چگونه از یک ایستگاه مترو به ایستگاه دیگر بروند و حتی قادر بودند نامه های سفارشی را در اداره ی پست ارسال کنند. آنان باز هم عشق را تجربه کردند. عشقی تا حد هفتادوپنج یا حتی هشتادوپنج درصد.
    زمان با سرعت تکان دهنده ای گذشت. به زودی پسر سی و دو ساله شد و دختر سی ساله. در یک صبح زیبای ماه آوریل پسر دنبال فنجانی قهوه بود تا روزش را با آن شروع کند و در همان حال دختر برای ارسال نامه ای سفارشی از شرق به غرب می رفت، اما درست در امتداد همان خیابان باریک در محله ی هارویوکوی توکیو، آنان در آن گوشه از خیابان از کنار هم گذشتند. پرتو ضعیفی از خاطرات گذشته برای لحظه ی کوتاهی در دل هاشان سوسو زد. هر یک نفسش را در سینه حبس کرد و می دانست که:
    «آن دختر، دختر صد در صد دلخواه من بود.»
    «آن مرد، مرد صد در صد دلخواه من بود.»
    اما پرتو خاطراتشان بسیار ضعیف بود و دیگر وضوح چهارده سال قبل را نداشت. آنان بی هیچ گفتگویی از کنار همدیگر رد شدند و برای همیشه در میان جمعیت ناپدید شدند.

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/19 05:21 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف جمعه 1396/05/13 04:23 ب.ظ کامنت ()



    موفقیت،
     جز حالِ خوبِ ناشی از رضایت نیست...
    جز لبخندِ خودم به خودم...
    وقتی هیچ کس نیست و هیچ نقابی نیست...
    وقتی میدونم دارم به کجا میرم...
    و مهم تر از همه وقتی دارم میرم...
    راه میرم...
    من، ماهیِ خلاف جهتِ آب ام...
    یا من خودم میرم سمتی که میخوام...
    یا موج منو میبره سمتی که نمی خوام...
    کدوم عاقلانه تره؟
     رفتن...رفتن و نموندن...هر روز بهتر از دیروز...
    و این تمام رسالت منه...وقتی با خودم تنهام...بخندم...هیچ لبخندی اندازه لبخند خودم منو به وجد نمی آره...
    چون خوب میدونم پشت اش چیه...یه من! من که ماهی ام،خلاف جهت آب...
    آخرین ویرایش: جمعه 1396/05/13 04:39 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف شنبه 1396/04/24 10:51 ب.ظ کامنت ()
    آپلود عکس

    مریم میرزاخانی قطعا برای من از آن آدم هایی است که هم اکنون و پس از نبودنش در این دنیا احساس میکنم چیزی از این جهان کم شده...خوشحالم که از آن دسته از افرادی نیستم که هنگامه ی مرگ با او آشنا شده باشم و فقط از نبودنش بگویم...خوشحالم که از آن روزهایی که تصمیم به قدم گذاشتن در مسیر  موفیت یک زن گذاشتم با تو آشنا شدم...خوشحالم که در دورانی زیستم که چون تو را داشت...انسانی است سرشار از سکوت برایم...آموختن از آدم هایی چون او همیشه از عمیق ترین حسرت های زندگی ام بوده و خواهد بود...تو برای من افتخار آمیز نیستی چون ایرانی هستی...افتخار آمیزی چون انسانی...مریمِ میرزاخانی، در نبودت این  دنیا قطعا چیزی کم دارد...
    اینجا ننوشتم برای او...اینجا نوشتم از او برای تسلی فکرِ ناارامِ خودم...وگرنه این نوشتن ها نمی تواند تقاص نبودنش را از دنیا بگیرد...

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/19 05:24 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف شنبه 1396/04/24 09:05 ب.ظ کامنت ()

    شمشیر دولبه
    تیتر را نوشتم نقد بر فضای مجازی ولی غلط است،
    بر فضای مجازی نقدی وارد نیست، اصولا بر فرصت ها  نقدی وارد نیست، بر استفاده ی از فرصت هاست که نقد وارد است!

    فضای مجازی را یک شمشیر دو لبه می دانم:
    1.
    حرف جدیدی نیست گفتن این که از هر امکاناتی می تواند استفاده ای مفید شود یا استفاده ای مضر و این کاملا به مصرف کننده آن بستگی دارد،
    اما حرف تازه ترم این است:
    آدم هایی را میبینیم که سینه صاف می کنند و می گویند ما در فضای مجازی "هیچ" فعالیتی نداریم! آفرین! ولی اصلا اتفاق غرورآمیزی نیست!
    این یعنی شما توانایی فیلتر کردن اتفاقات اطرافتان را ندارید!
    این یعنی شما توانایی استفاده مفید از امکانات اطرافتان را ندارید!
    و این اصلا اتفاق خوبی برای یک انسانِ با کیفیت نیست...
    اتفاقا فضای مجازی به شما یاد می دهد چگونه زندگی کنید!
    یاد می دهد که از بی شمار صفحه انتخاب کنید،
    یاد میدهد که خوتان را در معرض چه چیزی قرار بدهید و در معرض چه چیز نه!
    یاد میدهد اگر اتفاقی در معرض موضوع ناخوشایندی قرار گرفتید چگونه با آن برخورد کنید...کلاس درس است!
    اتفاقا در باب چگونگی برخورد با موضوعات ناخوشایند آثار فحش و ناسزا و تفکرات غیرمنطقی زیادی را شاهدیم،
    این فضا اسما مجازی اما عملا واقعی است، این ها همان انسان هایی هستند که زحمت چند دقیقه تفکر...زحمت نگاه گسترده تر...زحمت احترام به سایرین و هزاران زحمت دیگر را به خود نمی دهند!
    ایراد از خود ماست نه فضای مجازی!

    2.
    برخی می گویند فضای مجازی کمک می کند خودِ واقعی مان را پنهان کنیم، بله درست در نقش همان شمشیر دولبه این امکان استتار را فراهم میکند، اما من معتقدم همان قدر که برخی خود را پنهان می کنند،برخی مجال می یابند خود واقعیشان را بروز دهند(در قسمت اول اشاره ای به این دسته داشتم)
    و اتفاقا اکثریت از نظر من در این دسته ی دوم اند.

    پ.ن: تصمیم گرفتم در پایان تمامی نوشته های نقدگونه ام دو چیز را بنویسم:
    1.تا خودم موردی را به مرحله عمل نرسانیدم از آن حرف نزنم، لذا خودم را ملزم می دانم اگر قرار است به چیزی عمل شود،نفر اول خودم باشم ...از اینکه صرفا حرفی زده شود متنفرم! یکی از آسیب زننده ترین رفتارها و عادت هاست!
    2.نقد از نگاه من خاصیت اصلاح دارد و اصلاح اصلا و ابدا توهین به همراه ندارد و اتفاق بسیار خوبی است، لذا من در هیچ کدام از نوشته هایم در هر زمینه ای، قصد حتی ذره ای توهین به هیچ کسی را ندارم و امیدوارم این نگاه هم از سوی تمامی منتقدین جامعه ام در هر زمینه ای که نقد می کنند و هم تمامی افرادی که مورد انقاد وارد می شوند پذیرفته  و عمل شود، تا شاید هر روز شاهد بهبود جامعه در تمامی ابعاد باشیم.

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/19 05:34 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف پنجشنبه 1396/04/22 06:32 ق.ظ کامنت ()

    آپلود عکس"
    دیالوگی بی نظیر از نمایشنامه:
    «امشب واقعا اتفاق افتاد. همونجوری که همیشه می‌خواستم. وقتی اون همه چی‌رو قبول کرد، وقتی تو و پسر گرفتینش، در یک لحظه شد من... من اینجا بودم اما نبودم! بعد اینکه مجازات شد، من احساس رهایی کردم! احساس پاکی... جوری که انگار در تمام زندگیم حتی یک اشتباه کوچیکم نکردم! »


    قطعا و قطعا و قطعا پیشنهاد می کنم دیدن این تئاتر رو، نمایشنامه، بازی ها و کارگردانی مطابق سلیقه من بود.

    اما نکته مهمی که باعث شد از ورونیکا بنویسم این است که مدتی است دنبال گفتن از موضوعی هستم که ذهنم را درگیر کرده، اما حتی با اینکه در  یادداشتی دیگر به نوعی از آن گفتم نتوانستم اصل مطلب را ادا کنم و خودم را راضی نکرد، تا اینکه اتاق ورونیکا را دیدم، درست همان ورونیکائی که من تجربه اش کرده بودم، بود...می خواهم کمی موضوع را به اصل و بطن اش بکشانم...به شناخت روان...روان شناسی...
    ورونیکاهای جامعه ما کم نیستند، من هم از نزدیک تجربه شان کرده ام...ورونیکاهایی که تجربیات تلخ و دردناک گذشته خود و به طور خیلی خاص کودکی را در بزرگسالی در قالب رفتارهای ناهنجار نمایان می کنند.(تجربه شخصِ من و مطالعاتم در حوزه روان شناسی تا به امروز فقط و فقط بر اهمیت دوران کودکی افزوده)
    بدون ترس از خطر لو رفتن داستان و به علت اهمیت موضوع از آن می نویسم، دیالوگی که انتخاب کردم برای من بسیار مهم بود، مهم ترین و شاخص ترین برداشت من از اجرا بود، اینکه ورونیکا تمامِ بلاهایی که طی کودکی و بعدها بر سرش آمده بود را توانست بر سر دیگری بیاورد و عجزِ وی را ببیند گوئی رها تر شد، انگار در تحمل آن رنج ها دیگر تنها نبود...این مسئله کمی نیست، منشا بسیاری از جنایت هاست و منشا بسیاری از اسیب ها که در روابط فردی به همدیگر وارد می کنیم.

    در ادامه یادداشتی را قرار می دهم که در راستای همان درگیری ذهنی مدتی پیش نوشته بودم اما بی ربط به حرف هایم راجع به "ورونیکاها" نیست:
    اختلالات روانی همون طور که از اسمشون پیداست،درونی اند،یعنی شما در صورت و بدن  فرد آثاری از بیماری نمی بینید
    خاصه وقتی خود فرد از اون اختلال آگاه باشه امکان پنهان کردن اون اختلال رو در رفتاراش هم تا حدی داره....اما تا حدی!
    بالاخره روزی و زمانی فرا می رسد که این اختلال درونی، نمود بیرونی پیدا می کند و خیلی عامیانه و ساده بخوام بگم  سرِ یک نفر خالی می شود...
    ورژن جالبی از بیماری های واگیر دار اند،  به این شکل که  فرد دیگری هم آسیب می بیند ،انگار خودش دچار است و آسیب وارده سیستم دفاعی بدن اش را ضعیف کرده و او را به شدت آماده پذیرش یک اختلال روانی جدید میکند!
    بله، شاید فکر کنیم که خب اختلال روانیِ یک آدمِ دیگر چه ربطی به ما دارد و بر این اساس نگرانی وجود نخواهد داشت...
    اما واقعیت این است که آدم ها در روابط اشون معنی پیدا می کنند و هر رابطه ای هم یک طرف دوم دارد. 
    هرجا طرفِ دوم هر رابطه ای بودید حواستون باشه آدمی که روبروی شماست،یکی نیست، "حداقل" دوتاست و توجه کنید حداقل...
    هزاران آدم می تونه در درون او باشه و هرکدام از اونها ممکنه روزی نمود پیدا کنه
    انقدر اون آدمِ بیرونی رو برای خودتون بت نکنید که اگه بت رو شکست و ادمِ درونی رو، رو کرد
    از اونجایی که ایمان داشتن به بت شکسته دیگه بی معنیه،
    شما از حالت مومن به حالت کافر دربیایید...
    از یه انسانِ ارزشمندی در زمینه کسب و کار یاد گرفتم که با چیزهایی مثل تست mbti و body language و این چیزها نمیشه آدم ها رو شناخت...
    من اینو تعمیم میدم به کلِ زندگی 
    آدم ها اصولا و در ذات موجودات پیچیده ای ان... شناختِ تمام و کمال این پیچیدگی هم تقریبا نشدنیه
    یعنی شاید هیچ وقت نتونیم ادعا کنیم یک نفر رو کامل میشناسیم حتی بعد سالیان دراز...
    اما این پیچیدگیِ نشناختنی شدیدا توانایی اینو داره که بهمون آسیب بزنه... پس حالا که توانایی شناخت هم نداریم، تنها راه حل اینه که حد مجاز فاصله خودمونو با آدم ها رعایت کنیم...





    اتاق ورونیکا
    : ایرا لوین
    : میترا شاکری
    : رضا ثروتی
    : ( به ترتیبِ حروف الفبا ) ایمان افشاریان، مرتضی اسماعیل کاشی، ستاره پسیانی، بهناز جعفری
      تماشاخانه مسعودیه (عمارت مسعودیه)
     چهارشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۴ تا جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/19 05:25 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف سه شنبه 1396/04/13 12:50 ق.ظ کامنت ()

    آهای خبردار، مستی یا هشیار؟
    خوابی یا بیدار؟ خوابی یا بیدار؟
    تو شب سیاه، تو شب تاریک
    از چپ و از راست، از دور و نزدیک
    یه نفر داره جار میزنه جار
    آهای غمی که، مثه یه بختک
    رو سینه ی من، شده یه آوار
    از گلوی من، دستاتو بردار
    دستاتو بردار، از گلوی من
    از گلوی من، دستاتو بردار
    کوچه های شهر، پر ولگرده
    دل پر درده، شهر پر مرد و پر نامرده
    آهای خبردار، آهای خبردار
    باغ داریم تا باغ
    یکی غرق گل، یکی پر خار
    مرد داریم تا مرد، یکی سر کار
    یکی سر بار، آهای خبردار
    یکی سرِ دار
    توی کوچه ها یه نسیم رفته، پی ولگردی
    توی باغچه ها پاییز اومده، پی نامردی
    توی آسمون ماه دق میده
    ماه دق میده، درد بی دردی 
    پاییز اومده، پاییز اومده، پی نامردی
    یه نسیم رفته، پی ولگردی
    تو شب سیاه، تو شب تاریک
    از چپ و از راست، از دور و نزدیک
    یه نفر داره، جار میزنه، جار
    آهای غمی که، مثه یه بختک
    رو سینه ی من، شده یه آوار
    از گلوی من، دستاتو بردار
    دستاتو بردار، از گلوی من

    پ.ن:دستاتو بردار...
    شاعر: حسین منزوی....تنها... شبیه اسمش.


    آخرین ویرایش: شنبه 1396/04/24 05:42 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف جمعه 1396/04/9 06:36 ق.ظ کامنت ()

    آپلود عکس

    دیگر کشی شاید عنوان بهتری است...
    این حرفو احساسی ترین بعدِ یه آدم منطقی می زنه...نه نه...شایدم منطقی ترین بعدِ یه آدمِ احساسی...آره شایدم اینجوری بهتره اگه خودمو توصیف کنم...
    چقد خوب بود این سریال و چقد خوشحالم از اینکه تصمیم به دیدن اش گرفتم و از لیبل teenage  بودنش گذشتم...
    گفتن از این فیلم  هر کلمه اش احتمالا خطر اسپویل به همراه خواهد داشت، فقط الان درست بعد پایان قسمت آخر اومدم اینجا تا بگم همه ی ما آدم ها چقدر و چقدر و چقدر و چقدر (و هرچقدر از این چقدر ها بذارم کمه) تو زندگی هم تاثیر داریم...شما رو قسم به اون چیزی که تو زندگی براتون ارزش قسم خوردن داره، حواستون به همه ی اون هایی که حتی گذری فقط واسه چند لحظه از کنارشون رد میشید باشه...همین...که همین خیلی چیزهاست...خیلی...
    .
    پ.ن: دیدن این سریال منو یاد یکی از تجربیات زندگیم انداخت و باعث شد بعد مدت ها یه جور دیگه نگاهش کنم و کمی آروم شم از اینکه منم یه روزی تمامِ تلاشمو برای به زندگی برگردوندن یه آدم انجام دادم...
    ...you cant love someone back to life_
    ...you can try+

    پ.ن: فیلم را دیگر کشی می دانم نه خود کشی

    Thirteen Reasons Why

    Based on : Thirteen Reasons Why

    by Jay Asher

    :Starring

    Dylan Minnette

    Katherine Langford

    Christian Navarro

    Alisha Boe

    Brandon Flynn

    Justin Prentice

    Miles Heizer

    Ross Butler

    Devin Druid

    Amy Hargreaves

    Derek Luke

    Kate Walsh

    :Original release

     March 31, 2017

    :Executive

    Diana Son

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/19 05:27 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2