تبلیغات
زندگی نوشت
منوی اصلی
زندگی نوشت
  • میم الف چهارشنبه 1396/08/17 03:05 ق.ظ کامنت ()

    آپلود عکس
    وقتی کلمه کار گروهی را می شنوید، چه چیزی در ذهن شما می اید؟

    کمی ذهن خود را زیر و رو کنید و سپس ادامه مطلب را بخوانید.

     منظورم گستره و محدوده ی ان است...مدرسه و دوران ابتدائی و کاردستی و مقاله دیواری یادتان می اید؟ دانشگاه؟ محیط کار؟ یا ادمی هستید که انقدر کار گروهی جاری و ساری است در زندگیتان که در زندگی شخصی هم ان را بکار میگیرید؟

     تجربه شما از کار گروهی مثبت است یا منفی؟
    معمولا چقدر تمایل دارید کارها گروهی انجام شود؟
    ایا انقدر تجربه منفی داشتید که ترجیح می دهید یک نفری کاری را پیش ببرید؟

    این ها سوالات یک تیزر تبلیغاتی نیستند:)
    از طرح هر کدام دقیقا یک هدف دارم، با پاسخ گوئی به اون ها اماده بشید تا در یادداشت ها بعدی عمیقا بریم سراغ کار گروهی و از  ابعاد مختلف بخصوص فرهنگی به اون نگاه کنیم، تاثیر مثبت و پیش برنده ی اون رو در شکل درست به کار گیری اش بببینیم، و ببینیم مشکل ما کجاست؟ چرا در کارهای گروهی به مشکل می خوریم؟ چطور می تونیم با سایش ها و تضادهای موجود در یک کار گروهی مواجه بشیم؟

    به بیان ساده،
    چقدر کار گروهی بلدیم؟
    چقدر پبش از ورود به یک کار گروهی، فارغ از نوع تخصص و حیطه کاری ان، خودمون رو برای اصل مطلب که یه کار گروهیه اماده می کنیم؟چقدر برای شناخت محیط و چهارچوبی که قراره در قالب اون فعالیت کنیم وقت می ذاریم؟

    کار گروهی از توی خونه ما شروع میشه، از رابطه ما با ادمهایی که در یک خونه با اونها زندگی می کنیم شروع و گستره ای به بزرگی جهانی می تونه داشته باشه که برای خودمون می سازیم...هرقدر جهان بزرگتری دارید، بیشتر درگیر کارهایی خواهید بود که یا ناچارا و یا اصلا به صلاح اند که گروهی انجام شوند.
    اما چقدر بلدیم از فصای سازنده ی یک کار گروهی استفاده کنیم؟ چقد بلدیم فضای سازنده در کار گروهی بوجود بیاوریم؟(و این از مهم ترین بخش ها در یک کار گروهی است، که خلق کنید...)
    در روزهای اینده در خلال تجربیات و مطالعات و فعالیت هایم در این حوزه سعی میکنم، هم خودم را بیشتر از این بعد انالیز کنم و هم از شما می خواهم به ان فکر کنید، فکر کنید تا به الان چه کرده اید؟ فعلا به جلو پیش نروید ! به اینکه چه کار باید بکنید فکر نکنید، به اینکه تا به امروز چه عملکردی در انواع فعالیتهایی که گروهی انجام داده اید فکر کنید، به همه ی افکار مثبت و منفی ایی که در ذهن شما رژه رفته اند در یک کار گروهی، به فشارهائی که متحمل شدید، سخت است از نگاه خودتان ببینید اما نشدنی نیست، به کم کاری هایتان فکر کنید...

    پازل های هزار تکه را دیده اید؟ تا بحال چیده اید؟دیده اید بعضی مواقع یک تکه در جایگاهی که شما فکر میکنید نمینشیند که نمینشند؟! اما از طرفی تکه ای دیگر انچنان درست در جایش فرو می رود که از پیش رفت و تکامل تصویر پازل روحتان ارام می شود؟...
    خودتان را یک قطعه ببینید از یک پازل، شما از کدام نوع قطعه بودید؟ در جای درستتان قرار می گرفتید یا خیر؟
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 1396/08/17 03:34 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف شنبه 1396/08/13 12:36 ق.ظ کامنت ()



    آپلود عکس

    روزهای گذشته علی رغم سختی ها  و مریضی ها و بیمارستان رفتن هایش، درس های بی نظیری برایم به همراه داشت،راستش را بخواهید اگر عامل دیدن درد کشیدن یکی از عزیزانم را فاکتور بگیرم، تمام سختی هایی که به من متحمل شد، قطعا و قطعا و قطعا می ارزید تا تجربیات این لحظه که در حال نوشتن هستم را به دست اورده باشم، اگر یک رضایت سنج در من نصب کنند، مطمئنم میزان رضایت من با میزان خستگی جسمی من رابطه مستقیم و همزمان با ازادی روحم نیز  رابطه مستقیم دارد، یعنی هرقدر بدنم خسته تر می شود، روحم ازادتر است و رضایت ام بیشتر و راستش را بخواهید، شب هائی راحت تر سرم را روی بالش(بخوانید بالین:) ) می گذارم که دقایق کمتر هدر رفته ای در روزم دارم،

    این روزهای سختِ گذشته ی پر تجربه، مسئولیت هایی برای من به همراه داشت، که باعث شد خودم را در نقش چندین نفر دیگر تجربه کنم...راستش را بخواهید گرچه ادمی نیستم که مدام غر بزنم، یا به اطرافیانم مسئولیت های بیش از نقششان بدهم یا...اما این تجربه قطعا از این به بعد در رفتارم با انها موثر خواهد بود.

    بیایید به رسم همیشگی نوشته هایم کمی فراخ تر نگاه کنیم، اگر در یک جامعه،توانائی درک و فهمیدن یک انسان دیگر رو در نقشش داشته باشیم،رفتارمان با وی چگونه خواهد بود؟

     شاید بگوئیم من درک میکنم!(شمای نوعی)
    من هم می گویم من هم "فکر می کردم" درک میکنم، اما این تجربه به من اموخت،  گفتن اش تا تجربه کردنش یک جهان فاصله است، همان قدر فاصله که بین جهان دو انسان است.
    فرض کنید در یک جامعه افراد توانائی درک "حقیقی" و نه صرفا اسمی نقش های یکدیگر را داشته باشیم، رفتار ما چگونه خواهد بود؟ سمت و سوی جامعه مان به کدام طرف خواهد بود؟
    همین ادراک ماست از ادم ها و جهان اون ها که جهان رو می سازه...چقدر حواسمون بهش هست؟ ما چقدر متوجه وجود عواملی چنین نامشهود اما موثر در زندگی هستیم؟ چقدر سواد توجه به عوامل درونی و ذهنی به ما اموخته شده؟...

    دارم به دو چیز فکر میکنم:

    یک. دارم فکر میکنم قدم برداشتن در چنین مسیری برای دست یافتن به درک حقیقی انسان ها شدنی است و شاید اولش کمی کنار گذاشت خودخواهی هایمان را لازم داشته باشد...
    دو. دارم فکر میکنم چه آرمان شهری می شود، شهری که انسان هایش از یکدیگر درکی این چنین داشته باشند که در رفتارشان متجلی شود...

    سه: این تجربه آغاز خوبی برای مطالعه در حوزه ادراک و به اشتراک گذاشتن آن با شما خواهد بود.
    آخرین ویرایش: شنبه 1396/08/13 01:15 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف جمعه 1396/08/12 11:22 ب.ظ کامنت ()

    آپلود عکس

    همراه شما تا مرحله جمع اوری اطلاعات پیش رفتیم،
    اما طبق تجربیات من هنوز هم وقت اسفاه از اطلاعات و نزدیک شدن هرچه بیشتر به مراحل اخر نرسیده، هنوز هم جزئیاتی وجود دارد که همه ی ما پیش می اید در خلال پیچ و خم های تصمیم گیریهایمان(که قرار شد تصمیم سازی بدانیمشان) فراموش کنیم و نبینیم...

     در مرحله
    قبلی از جمع اوری اطلاعات گفتم و بیشتر روی سورس ها  و منابعی متمرکز شدم که برای جمع اوری اطلاعات به سمت انها می روید، ذهن شما را به این سمت سوق دادم تا ببینید برای جمع اوری اطلاعات معمولا کدام روش را پی میگیرید و به سمت چه نوع از منابع می روید؟ و سعی کردم شما را به این سمت هدایت کنم تا به نوع منابعی که به انها مراجعه می کنید فکر کرده و خودتان را به این لحاظ انالیز کنید، بخش مربوط به اطلاعات هنوز تمام نشده، در این قسمت بیایید خودمان را از بعد دیگری ببینیم، فارغ از اینکه اطلاعات جمع شده از چه منابعی هستند؟( که در قسمت قبلی تا حد توان و اگاهی از ان ها گفتم و اگر ان را نخواندید پیش از ادامه حتما بخوانیدش که پیش نیاز یادداشت شماره چهار است)،
    می خواهیم ببینیم ما با اطلاعات جمع اوری شده چگونه برخورد می کنیم؟
    چقدر توانایی دسته بندی داریم؟
    چقدر توانایی استفاده حداکثری از اطلاعات را داریم؟
    چقدر بلدیم اطلاعات اضافی را دور بریزیم؟
     اصلا چقدر بلدیم اطلاعات اضافی و غیر اضافی را تشخیص بدهیم؟


    در اینجا با توجه به اهمیت موضوع کمی صحبت ام را از حول موضوع تصمیم گیری فراتر می برم:
    در جامعه ی امروزی و با توجه به امکانات امروزی، هریک از ما در هجمه ای از اطلاعات قرار داریم،عمیقا معتقدم توانائی ذهن تمام نشدنی است، اما همین قدر معتقدم این توانائی بالا دلیل موجهی برای ریختن هر اطلاعاتی داخل این محفظه نیست!
    لذا بحث مهارت اینجا خودش را نشان می دهد، چقدر می توانیم اطلاعات اطرافمان را که به مثابه ی یک ورودی به ذهن هستند، سرریز کرده و اضافی هایش را دور بریزیم؟
    این بحث را همینجا می بندم و به سراغ ادامه ی بحث تصمیم گیری می روم، مطمئنم همین یک سوال پایانی خواننده فهیم من رو متوجه اصل مقصود من کرده است.



    اطلاعات اضافی را یک پرده می دانم که جلوی چشمِ ذهن شما کشیده می شود، تا به حال تار دیده اید؟ این پرده در ذهن شما همین کار را می کند، حقیقت را برای تصمیم گیری تار می بینید، حال تصور کنید معمولا چقدر اطلاعات اضافی در  هنگام تصمیم گیری داریم؟ هر کدام اگر یک پرده باشند چقدر می تواند جلوی دیدن ما را بگیرند؟

    تمرین این قسمتمان باشد توجه و تمرکز بیشترمان روی مواجه با اطلاعات در چند روز اینده...
    توجه کنید که با اطلاعاتی که جمع می کنید یا در معرض ان قرار میگیرید، چگونه برخورد می کنید؟
    ایا بلدید تشخیص مربوط و نامربوط بودن انها را بدهید؟
    ایا بلدید از انها استفاده کنید؟( بله بسیاری هم هستند که بلد نیستند از اطلاعات موجود استفاده صحیح ببرند)،
    خودتان را در این بخش انالیز کنید و خطاهای خود در این مرحله از تصمیم گیری را در قالب یک تمرین شناسایی کنید،
    خوب نگاه کنید به اطلاعاتی که درون تصمیم گیری هایتان راه پیدا کرده اند یا راهشان داده اید،
    چه پردازشی روی انها انجام دادید؟
    چقدر استفاده از ابزار اطلاعات را بلدید؟
    (به ان مثل یک دستگاه نگاه کنید که روش کار کردن خود را دارد، ببینید روش کار کردن با اطلاعات را بلدید؟ یا احیانا مثل بلد نبودن یک دستگاه فنی با نابلدی موجبات زخمی شدن و بریده شدن دست و...خود را فراهم می کنید؟ یا حتی اگر به خود اسیبی هم نزنید نهایتا شاید هیچ استفاده ای از این دستگاه نکنید.

    پ.ن1: مطالب این یادداشت با یادداشت قسمت قبل، بسیار مرتبط و نزدیک است، من سعی کردم در این دو یادداشت از دو زاویه به موضوع نگاه کنم.
    پ.ن2: این یادداشت ها به بهانه و نیت دوست عزیزی نوشته می شود که اینجا را می خواند و مدتی پیش از من راهنمائی خواست و همین راهنمائی خواستن اش باعث شد من نیز دقیق تر خودم را انالیز کنم، دوستانم همیشه به نحوی چراغ زندگی من بوده اند، دعای امشب ام وجود ادم هایی در زندگی همه ی ماست که برکت های معنوی زندگیمان باشند.آمین


    آخرین ویرایش: شنبه 1396/08/13 12:32 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف دوشنبه 1396/07/24 08:25 ب.ظ کامنت ()

    آپلود عکس


    مدت زیادی می شود که با مترو رفت و آمد نمی کنم، مدت خیلی خیلی زیاد، تا اینکه دو هفته پیش دوباره مجبورا وارد سیل عظیم مسافران مترو شدم...
    توی تایمی که داخل مترو بودم،به این موضوع فکر می کردم که روی صورت من چیزی نوشته شده؟لک شده احیانا؟ روی لباسم چی؟ روی کفشم؟ کیف ام؟راستش به سمت در هم برگشتم و توی تاریکی شیشه اش خودمو براندازی هم کردم...
    ولی روی من چیزی نوشته نشده بود و لکی هم نبود و...
    این منتظران جامعه ی من بودند که منتظر بودن بلد نبودند...
    هرکدام از ما اوقاتی داریم که صرف یک کار هدفمند میشه، مثلا الان باید درس بخونم، یا کار کنم، یا فلان خبرو پیگیری کنم، یا ...
    اینکه تو این مواقع بیشترین توجهمون به اون فعالیت هست اتفاق عجیب و غیر منتظره ای نیست...
    مهم اینه که ببینیم توی تایمی که فعالیتی بر عهده امون نیست داریم چطوری روزگار می گذرونیم!
    چرا ادم ها واقعا یادشون میره یه بار زندگی می کنن؟
    چرا یادشون میره امروز همین یه باره؟
    اصن همین الان که من نشستم و می نویسم هم همین یه باره!
    نمی دونن شاید! درک نکردن شاید...به سنگ خوردن سر احتیاج دارن شاید...
    من مدت کمی نیست ذهنم مشغول و ازار دیده ی این مسئله است تا اینکه متنی رو که در پایان خواهم اورد رو خوندم و چقدر به دلم نشست...
    جامعه ی منتظران هم لزوما ادم های مترو  و اتوبوس نیستن!
     وقتی تلویزیونو روشن میکنیم و به امید پیدا کردن یه برنامه متناسب با سلیقه امون چند بار کل کانال ها رو زیر و رو می کنیم به نظر من ما منتظریم....
    وقتی می گیم حوصله ام سر رفت، یعنی ما منتظریم...
    وقتی کاری می کنیم که فقط وقتمون پر شه ما منتظریم...
    ما خیلی وقت ها، خیلی روزها، خیلی لحظه های نابمون رو توی انتظار سپری می کنیم...
    این متن از کتاب خوندن گفته، ولی من تمام حرفم هم این نیست که چرا کتاب به دستان توی اتوبوس و مترو نادر هستن...بحث بنیانی تری پشت این مسئله هست و اون اینه که اگر ادمی لحظه هاشو داره تو نگاه کردن به من و برانداز کردن سرتاپام سپری میکنه، درواقع الان اون لحظه بی کاره! هدفی براش نداره، نمی دونه چیکار کنه، وگرنه برای هر ادمی قطعا اگر کاری داشته باشه، اون کار مهم تر از برانداز کردن دیگری است...
    جامعه ی منتظران جامعه ی من کاش بیان فکر کنن که امروز چند سالشونه؟ و ببینن که انگار همین دیروز روزهای کودکی رو سپری می کردن و کاش بفهمن که خیلی زودتر از روزهایی که گذشت به روزهای پیری می رسن...و کاش بفهمن که هیچ لحظه ای دوباره برای اون ها بر نمی گرده و کاش برن دنبال کشف لذت های زندگی...کاش که یاد بگیرن زندگی کردنو...


    متنی که از آن در یادداشتم گفتم را در زیر می اورم:

    "مردم ِ یک جامعه وقتی کتاب می‌خوانند، چهرهٔ آن جامعه را عوض می‌کنند، یعنی به جامعه‌شان چهره می‌دهند.

    یک جامعهٔ بی‌چهره را می‌شود در میان ِ مردمی کشف کرد که در اتوبوس، در صف اتوبوس، و در اتاق‌های انتظار، و در انتظارهای بی‌اتاق منتظرند و به هم نگاه می‌کنند و از نگاه کردن به هم نه چیزی می‌گیرند و نه چیزی می‌دهند.

    جامعه‌ای که گروه ِ منتظرانش به هم نگاه می‌کنند جامعهٔ بی چهره ایست."

                                                                                                                                                                                                                                                  یدالله رویایی

    آخرین ویرایش: دوشنبه 1396/07/24 09:02 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف دوشنبه 1396/07/24 05:54 ب.ظ کامنت ()


    آپلود عکس


    در مدتی که ذهنم درگیر نوشتن برای بخش سوم یادداشت هایم حول موضوع تصمیم گیری بود، عمیقا بیش از پیش به این باور رسیدم که
    تصمیم سازی عبارت درست تریست، ما تصمیم ها رو می سازیم، چیزی که وجود ندارد را می سازیم و پی میزیم برایش و بالا می رویم تا به اخرین مرحله برسیم.
     انتخاب؟ نه! اتفاقا اخرین مرحله از تصمیم گیری در زندگی من انتخاب نیست، طی یادداشت های اتی به مرحله اخر تصمیم گیری خواهیم رسید و از ان خواهم نوشت.

    امروز اما، سراغ جمع اوری اطلاعات خواهیم رفت:
    فرض کنید موضوع مشخصی در دست دارید و به دنبال افزایش اطلاعاتتان در ان زمینه هستید، چگونه عمل می کنید؟

    به سراغ کتاب ها می روید؟ 
    یک کتاب را برمی دارید و دقیق بررسی می کنید و بعد سراغ بعدی می روید؟ 
    تعداد زیادی کتاب را دور خودتان جمع می کنید که نهایتا هیچ کدام را هم دقیق بررسی نکرده اید؟
     اصلا شاید به سراغ سایت ها بروید و ترجیح دهید سایتهای معتبر را مرجع خودتان قرار دهید؟
    شاید هم به متدوال ترین روش امروزی روی اورید(سهل ترین و دم دست ترین شاید) و صفحه گوگل را باز کنید و موضوع را را سرچ کنید و فارغ از اینکه منبع کیست و چیست تعداد زیادی تب بالای صفحه دسک تاپتان باز کنید و شروع کنید نه به خواندن که به چرخ زدن در ان سایت ها...

    قبل از اینکه به سراغ ادامه یادداشت بروم، همین جا با خودتان چند دقیقه فکر کنید و ببینید جز کدام دسته هستید و در این شرایط چه می کنید؟

    در نظر داشته باشید که قاعدتا برای نوشتن مقالات علمی ما به منابع معتبر روی می اوریم و برای پیدا کردن یک اهنگ به گوگل! و اینرا هم در نظر داشته باشید که فضای اینترنت هم امروز فرصت جدید و روش جدیدی از جمع اوری اطلاعات را در اختیار ما قرار داده، هم شما در نظر داشته باشید و هم بدانید من هم متوجه ان هستم، مقصودم ان مدل ذهنی شماست و ان سبک و سیاقی که در اکثر حالات در نظر میگیرید.


    متاسفانه یا خوشبختانه (بستگی به خودتان دارد)، باید بگویم همان گزینه ای که در پاراگراف بالا انتخاب می کنید را ناخوداگاه در تصمیم گیری های مهم زندگیتان هم شاهد خواهید بود، ساده بگویم و بدون توضیح اضافی و کلمات پیچیده سراغ اصل مطلب بروم، ذهن شما اینگونه عادت کرده، پس در اکثر مواقع با اختلاف کمی، یکسان عمل خواهد کرد.
    پس اگر عادت به جمع اوری شلخته گونه اطلاعات دارید، در تصمیم گیری مهم زندگیتان هم همین گونه دست به جمع اوری اطلاعات می زنید، این گونه از اطلاعات تصمیم گیری را نه سهل که سخت تر می کنند، کمکی نمی کنند هیچ، خودشان مشکل می شوند، تفکر مغشوشی برایتان به ارمغان می اورد که می شود چوب لای چرخ تصمیم گیریتان.
    تابحال با ذهن اشفته مواجه شده اید؟ با ذهن اشفته توانسته اید تصمیم بگیرید؟ یا بهتر بگویم تصمیم بسازید؟

    در خلال مهارت تصمیم گیری مهارت دیگری نهفته است و ان
    مهارت جمع اوری اطلاعات است.
    زندگی عصر امروز انقدر پیشرفت کرده که به راحتی اطلاعات در دسترسمان قرار بگیرد، مهارت مهم امروز این است که خودمان را در معرض کدام اطلاعات قرار بدهیم و کدام نه؟ کدام قرار است نور شود در راهمان و روشن کند و کدام قرار است غبار شود و مه و جلوی دیدنمان را بگیرد
    اطلاعات بی حد و حصر امروزی دقیقا می تواند یکی از دو مورد بالا  باشد.

    • تمرین مهم برای این مرحله تصمیم گیری و برای تمام زندگی:
    ما ادم ها عادت می کنیم و تعمیم می دهیم، اگر یک بار کاری را انجام دهیم، چون تجربه ان را داریم، دفعه دوم ترجیح میدهیم به جای تجربه روش های جدید با همان روش قبلی و تجربه شده پیش برویم.
    ما ادم ها سبک و سیاق داریم، در درونمان پر از پروانه هایی است که روزی روزگاری دور درونمان بال زده اند و سالها بعد طوفان اش در جائی از زندگیمان پدیدار شده، این است که ابتدا پرسیدم معمولا چگونه راجع به موضوعی اطلاعات جمع اوری می کنید؟ و بعد گفتم پس الان در تصمیم گیری هم با انحراف کم همان مسیر را خواهید رفت، چون شما عادت کرده اید و قالبی از ان مدل در درون شما شکل گرفته.


    • از کجا اطلاعات جمع اوری کنیم؟
    من قطعا نمی توانم زیر این تیتر برای شما ادرس بنویسم و شما مستقیم به ان سمت بروید و تمام!
    فقط میتوانم بگویم اگر چگونه اطلاعات جمع کردن را یاد بگیریم، قطعا ادرس های درست را راحت تر پیدا خواهیم کرد و غبار ها کمتر خواهد شد. 

    • با اطلاعات جمع شده چه کنم؟
    بحث مهمی که در ادامه ی جمع اوری اطلاعات می اید تجزیه و تحلیل اطلاعاتی است که جمع کرده ایم،بهتر بگویم نه در ادامه که همراه جمع اوری اطلاعات می اید، چراکه جمع اوری اطلاعات هم خود یک فرایند است، در هر محله شما اطلاعاتی در دسترس دارید که با تجزیه و تحلیل اون ها به جمع اوری اطلاعات دیگری احتیاج پیدا خواهید کرد، پس اگر اطلاعات غلط در دست داشته باشید یا تجزیه تحلیل غلط انجام دهید، پی در پی پله های اشتباه را بالا و بالا تر خواهید رفت و هرچه بالاتر بروید پایین امدنش سخت تر خواهد شد.

    • هشدار! خطر! یا هرچیزی که نامش را می گذارید که بترساندتان!
    مرحله جمع اوری اطلاعات را خیلی مهم می دانم چون مثل لبه ی یک پرتگاه است، اگر با حجمی از اطلاعات غلط و غیرمرتبط (غبارهایی که از انها گفتم) روبرو شوید، این قابلیت را دارد که انقدر سختی و فشار بر شما تحمیل کند تا فکر کنید که تصمیم گیری(سازی) از توان شما خارج است و سریعا با پرش از فرایند تصمیم گیری و خروج از ان، به شکل رندوم وارد یکی از گزینه هایی شوید که قرار بود در مراحل اخر انتخاب کنید! اتفاقا در اینجا خیلی هم خوشحالید که چه راحت و بی دردسر انتخاب کردم!! ولی این خطای ذهنی شماست، این فرار کردن شماست از تصمیم گیری!  و راستی حواستان باشد که این فرار کردن پروانه ای نشود و بالی نزند و طوفانی به راه نیندازد...
    یادم می اید که یک بار که من نیز درگیر چنین باتلاقی شده بودم و به یکی از نزدیکان همیشه همراه و مشاور زندگی ام، در نهایت استیصال گفتم: هرچه باداباد! بهم گفت تصمیم بگیر ومطمئن باش شرایطی که در ادامه خودت رقم می زنی، بهتر از شرایطی خواهد بود که خود به خود رقم بخورد.
    در بطن این جمله همان عادت نکردن من به سبک هرچه باداباد بود که امروز بهتر می فهمم اش( قطعا هنوز هم کامل نفهمیده ام ) و البته که این هرچه باداباد هزینه هایی را برای من به ارمغان می اوردند به غایت پیش بی نشده و غیرقابل جبران... .





    آخرین ویرایش: دوشنبه 1396/07/24 08:10 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف دوشنبه 1396/07/17 02:16 ق.ظ کامنت ()


    آپلود عکس

    "وقتی به گذشته ام نگاه میکنم، می بینم به راهی که آمده ام،بیشتر از جایی که آمده ام افتخار میکنم."

    سهیل رضایی

    به رسم حقی که از سهیل رضایی در آموختن به گردنم است، به رسم شاگردی اش در روزگار دور از سن و نه دور از ذهن،گفته اش را پیش از حرف های خودم نوشتم.

    من روان شناسان و جامعه شناسان و... رو از طریق فضاهای مجازی شبیه تلگرام و اینستاگرام پیگیری نمیکنم،چون معتقدم ظرفی که این فضا در اختیار اون ها گذاشته اون قدر کافی نیست که اصل کلام و مقصود در اون جا بشه،اما امشب اتفاقی با این جمله از سهیل رضایی روبرو شدم،کسی که صدایش را زمانی شنیدم و زمانی با او آشنا شدم که اینترنت به این شکل در دسترس من نبود و سهیل رضایی و سهیل رضایی ها نیز این چنین در جملات کوتاه خلاصه نشده و در دسترس مردم نبودند...صدایش را در رادیو شنیدم زمانی که ابتدای نوجوانی ام بود و به همین واسطه است که می گویم حق آموختن به گردنم دارد.

    جمله ی وی،بهانه ی خوبی است برای شروع یک مجموعه یادداشت ها که مدتیست در ذهنم بود،

    از این پس تحت موضوع

    "راهی که آمدم"

    از راه هایی که می بینم آدم ها آمده اند می نویسم...

    ما آدم ها وقتی یک هدف را انتخاب میکنیم و مهیای رسیدن به آن می شویم، کمتر توجه می کنیم که مسیری که قراره طی بشه و برسه به اون هدف دستاورد درونی تر و مهم تر و جاودانه تری رو برامون فراهم میکنه، هدف به زعم من یک دستاورد اسمی است و انسانی که توی این مسیر ساخته میشه، یک دستاورد حقیقی...

    چقدر حواسمون هست به اینکه چه انسانی داریم در خلال لحظه لحظه های این مسیر طی کردن ها می سازیم؟ اصلا حواسمون هست؟

    آخرین ویرایش: دوشنبه 1396/07/24 08:04 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف پنجشنبه 1396/07/13 08:39 ب.ظ نظرات ()

    آپلود عکس

    ضمن تشکر از این حجم هماهنگی بین گوشی موبایل،لپ تاپ و...که در اوج هماهنگی باهم از کار می افتند و از کار و زندگی می اندازند، بخش دوم موضوع تصمیم گیری رو ادامه میدیم :

    آنچه امروز می خواهم از آن صحبت کنم یک مرحله مجزا نیست،یک علامت خطر است، یک مرحله نیست اما همه ی مرحله هاست، سایه می اندازد روی تمام فرآیند تصمیم گیری هامون، اهمیت این مرحله انقدر زیاد است که باید پیش از یادداشت قبلی از آن می گفتم اما جای درست گفتن اش بعد از آن است و همین جا.

    می خواهم از مرز بگویم،هرچه بیشتر در زندگی پیش می روم در هر موضوعی بیشتر می فهمم چقدر مرز وجود دارد تا از آن بگذری و این گذشتن از مسیر خارج ات کند، حتما هم توجه بیشتر به مرز ها را در برنامه زندگی ام قرار می دهم و هم حتما تحت موضوع "مرز ها" در این فضا یادداشت خواهم کرد،چون دارم می آموزم که توانایی تشخیص مرز ها و سپس رعایت اون ها جز مهارت های فردی لازم هستند.

    فرض کنید دوستی از شما راهنمایی می خواهد،یا اصلا خودتان از کسی راهنمایی می خواهید، نظر او برایتان چه جایگاهی دارد؟

    بگذارید بهتر و روشن تر بگویم، فرض کنید کسی از شما مشورت بخواهد و بپرسد کدام شغل را انتخاب کنم؟ کدام رشته را انتخاب کنم؟ کدام کالا را بخرم؟و...

    چنین سوالاتی از اساس غلط است، انقدر سریع رفتن سراغ نقطه آخر تصمیم گیری و گذاشتن این مرحله روی دوش دیگری غلط است و این غلط را مشورت اسم می گذاریم...

    قبل از بررسی غلط بودن این نوع از مشورت که البته با مشورت نامیدن اش مخالف ام بگذارید دو جنبه از چنین سوالی را مطرح کنم

    یک. من فردی هستم که هرچه طرف مقابل بگوید را قبول میکنم و منتظرم یک کلمه از دهن او در بیاید و من بپذیرم، این از قبول داشتن او نیست،از نداشتن توانایی تصمیم گیری در خود من است، وقتی خودم کاری را بلد نباشم از خدایم است دیگری لقمه آماده در دهانم بگذارد...

    خب چقدر اشتباه بودن این حالت کاملا مشخص است و بحث سر آن بیهوده...

    اما بیایید به جنبه دیگر بپردازیم:

    دو. من فردی هستم که دچار ندانستن توانایی سوال پرسیدن ام،یعنی آدمی نیستم که لقمه آماده بخواهم در دهانم بگذارند،اما مشورت گرفتن را بلد نیستم، من هم همان سوال را می پرسم و شخص مقابل جواب می دهد، حتی اگر من آن آدم مطرح شده در شماره یک نباشم دچار همان نتایج اشتباه می شوم، چراکه المان ها و عناصر و متغیر ها و معیارهایی و...(می خواهم برای این مفهوم چندین خط پر کنم از کلمات مترادف ولی مخاطب قطعا نمی خواهد زمان خواند اش را بگذارد روی دو خط پر از تک کلمات هم معنا)که شخص مقابل من برای تحلیل سوال من در ذهن دارد با من قطع به یقین متفاوت است.

    قطعا هیچ دو نفری صد درصد، معیار های صد درصد مشابه ندارد...

    قطعا و قطعا هیچ کس جز خودتان نمی تواند برای شما تصمیم بگیرد،این تمام چیزی است که می خواهم بگویم و میخواهم دچار اش نشوم و می خواهم اگر کسی از من مشورت گرفت برایش تصمیم نگیرم،

    اگر دچار نیستید یادداشت ام را از اینجا به بعد نخوانید، چون آن مرزی که از آن گفتم همین است...

    "مرز مشورت گرفتن"

    مشورت گرفتن خودش یک فرآیند است...خودش آداب دارد اما بلد نیستیم و مرز باریک مشورت را رد می کنیم و مسیر غلط می شود، به مشورت هایی که داده ایم و مشورت هایی که گرفته ایم فکر کنید...

    کدام شغل را انتخاب کنم؟اگر کسی از من بپرسد قطعا بی پاسخ می ماند، من از کجا بدانم تو چه چیزی را انتخاب کنی؟ یک بار دیگر سوال را بخوانیم!

    "من" از کجا بدانم "تو" چه چیزی را انتخاب کنی؟

    بین من و تو یک جهان فاصله است،یادمان نرود در مشورت گرفتن که اگر مشورت گرفتیم و حتی لقمه آماده نخواستیم، هیچ کسی نمی تواند برای دیگری تصمیم بگیرد...

    مرز مشورت گرفتن این جاست،درست همین جا که از سر ناچاری ناشی از بی مهارتی رو می آوریم به آدم ها و یادمان می رود چه کسی باید تصمیم بگیرد؟ یادمان می رود "من" را...

    خب،مخاطب خوب و ارزشمند من،آیا گفته های من یعنی اینکه طرف کسی نرویم؟ یعنی اینکه تنها و تنها خودمان تمام مسیر را پیش برویم؟ ابدا و هرگز، نه!

    مشورت نگرفتن در تصمیم گیری یک اشتباه بزرگ است، امروز و در این عصر،انقدر پیش از ما آدم بوده و تجربه ها اتفاق افتاده که منجر شوند ما کمترین اشتباه را کنیم، منجر شوند ما آزمون و خطای کمتری کنیم گرچه که این آزمون و خطا در برخی مواقع لازم است برای درک و فهمیدن و بزرگ تر شدن در یک موضوع خاص،چون آدمی هرچقدر در گوشش بخوانند،یک جاهایی درس نمی گیرد که نمی گیرد که نمی گیرد....

    اما این مشورت گرفتن آداب دارد،روش دارد، اصلا به شمشیر دو لبه تشبیه اش می کنم که طرف تیز و برنده ای هم دارد...

    مشورت گرفتن به شما حجمی از اطلاعات ارایه می دهد،زوایای پنهان را نشان می دهد، چشم جدیدی برای دیدن به شما می دهد و هرگز مشورت برای شما یک گزینه نهایی را تیک نمی زند که فقط همینو و السلام!

    مشورت ابزار است که تیک نهایی را خودمان بزنیم.

    مشورت گرفتن درست خوب که هست هیچ،لازم است و لازم است و لازم است.

    نشانه خرد است اگر تجربیات دیگران چراغ شوند و راه روشن کنند...

    حواسمان باشد، هم موقع مشورت گرفتن و هم مشورت دادن از مرز مشورت رد نشویم، این مرز ها که عجیب نازک اند و مثل یک نخ نامرئی سخت دیده می شوند و نگاه و عقل و ذهن و جان بینا می خواهد برای دیدن و رد نشدن...

    آخرین ویرایش: دوشنبه 1396/07/24 08:07 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف پنجشنبه 1396/06/30 06:42 ب.ظ کامنت ()


    آپلود عکس"


    چرا تصمیم گیری برایمان سخت است؟
    یکی از علل مهمی که تصمیم گیری را برای ما سخت کرده(طبق آن چیزی که خوانده ها و تجربه های من تا امروز به من یاد داده اند) عدم آگاهی نسبت به خود مسئله تصمیم گیری هست که به نداشتن مهارت تصمیم گیری ختم میشود، کجای مدرسه و دانشگاه به ما مهارت تصمیم گیری را یاد داد که بلدش باشیم؟ اصلا کجای مدرسه و دانشگاه به ما اهمیت بلد بودنش را تذکر داد که حتی اگر یاد نداد، خودمان دنبالش برویم؟ 
    بخش مهم ماجرا جای خالی اش در سالهای تحصیلی نیست، این است که خودمان هم به فکر خودمان نیستیم! این است که سبک زندگی بخش فراگیری از جامعه ی ما (فراگیر چون معتقدم سبک زندگی خاصیت انتقال از فردی به فرد دیگر و به مرور همه گیر شدن دارد) همین بوده که همه چیز را به ما تحویل بدهند و ما فقط دو دست دراز کنیم و تحویل بگیریم...همه چیز! حتی زحمت اموختن تمام چیزهایی که ندانستن انها اول به خودمان و بعد به دیگران اسیب می زند و ازار دهنده است...

    (صحبت های من اصلا جنبه توهین آمیز ندارند، از مخاطب فهیم ام درخواست دارم به حرف هایم مثل یک بیماری نگاه کند که نیاز دارد درمان شود، فرض کنید شما به پزشک مراجعه کردید و به شما گفته میشه به علت کمبود ویتامین ب دچار این بیماری شدید، شما از اینکه پزشک شما کمبود ویتامین ب رو بهتون تذکر داده، احساس می کنید مورد توهین قرار گرفتید؟ قطعا نه! خوشحال هم میشوید که علت رو پیدا کردید و درمان رو پی می گیرید، شاید همین موضوع "پذیرش نقص های درونی" هم موضوعی جداگانه و قابل بحث باشد که من جائی تحت عنوان "معلولیت درون" از یکی از زیر شاخه هایش گفتم و این یادداشت هم از همان دسته است،قدم اول اینکه در مسیر تکامل و ساختن یک "من بهتر" قدم برداریم همین است که بایک نگاه باز بپذیریم که دچار یک نقص هستیم، قطعا خود من هم دچار نقص هایی بوده ام و هم چنان هم دچار هستم و برخی جاها از تجربیات ام در مسیر درمان اش می نویسم، همانند هر انسان دیگری)

    برگردیم به موضوع تصمیم گیری، در اینجا سعی دارم یک الگوریتم برای "اموختن چگونگی تصمیم گیری" را همراه شما طی کنم،که این یادداشت بخش اول آن است و در یادداشت های بعدی قدم های بعدی را خواهم نوشت، اگر شما هم نقصی در هرکجای این الگوریتم می بینید، حتما ممنون شما خواهم بود که به من یادآوری اش کنید.

    خب،بیایید یک قدم به عقب تر برویم، یک قدم عقب تر از رسیدن به تصمیم گیری،بیایید این مرحله را مرحله صفر نام گذاری کنیم،

    اصلا می دانید راجع به چه چیزی میخواهید تصمیم بگیرید؟ "

    یک مشکل و مانع بزرگ که باعث می شود، اصلا وارد مراحل تصمیم گیری نشویم همین جاست، درست همین جا که نمی دانیم می خواهیم راجع به چه چیزی تصمیم بگیریم؟ قرار است بین کدام دو یا چند چیز به انتخاب دست بزنیم؟ شاید فکر کنید که می دانید و خیلی بدیهی است، اما برایتان یک مثال میزنم:
    فرض کنید دو جعبه هدیه روبروی شما گذاشته اند و می گویند یکی را انتخاب کنید( هدف  از مثال هدیه پوشیده بودن و پنهان بودنش است،جنبه هیجان انگیز بودن و سورپرایز بودنش را کنار بگذارید وگرنه هر روز در زندگی سورپرایز می شوید:) )
    شاید دقایقی خیلی عمیق و شدید فکر کنید که کدام را می خواهید و خیلی هم درگیر این انتخاب شوید و نهایتا یکی را انتخاب کنید، اما شما اصلا وارد پروسه تصمیم گیری هم نشدید! این چه انتخابی است وقتی هیچ معیاری برای ان وجود ندارد؟ چگونه دست به انتخاب زدید وقتی نمی دانستید داخل جعبه ها چیست؟
    خود من هنوز هم که هنوز است، وقتی می روم یک لباس بخرم دقایق زیادی به ان نگاه میکنم و فکر میکنم که کدام را انتخاب کنم،راستش در ذهنم هم انتخاب را انجام می دهم، نمی دانم چرا در برابر پوشیدن و بعد انتخاب کردن مقاومت  میکنم... 
    بله مقاومت میکنیم...در برابر اینکه در دل مسائل برویم و بدانیم چرا یک چیز را میخواهیم و دیگری را نه مقاومت می کنیم، ما در برابر رو راست بودن با خودمان مقاومت میکنیم...
    خرید لباس تنها یک مثال برای فهم بهتر است،در ادامه مثال دقیق و واضح و واقعی اش را هم خواهم زد.
    بسیار و بسیار و بسیار پیش می اید که ما اقدام به باز کردن جعبه هایی که قرار است انتخاب کنیم نمی زنیم و ساعت ها هم خرج فکر کردن راجع به انتخابی می زنیم که نمی دانیم چیست! مثل مسیری که نه می دانیم خود مسیر چگونه است و نه مقصدش را می دانیم!

    حالا بیایید یک مثال ملموس بزنیم:
    فرض کنید باید از بین چند موقعیت شغلی یکی را انتخاب کنیم، می دانید چرا نمی توانید ذهنتان را برای تصمیم گیری جمع کنید و انقدر همه چیز در این تصمیم گیری برایتان پراکنده است؟ شما یک معیار مشخص ندارید، یک چرائی مشخص برای انتخاب شغلتان ندارید، نمی دانید از کار کردن چه می خواهید، پول میخواهید؟ رشد و یادگیری می خواهید؟ پر کردن زمان می خواهید؟ اسودگی و راحتی میخواهید یا سختی و چالش؟
    وقتی بدانید قرار است با چه خط کشی بسنجید،وقتی یک خط کش شماره بندی شده برای خودتان داشته باشید، تکلیفتان با خودتان مشخص است، شما وارد سنجیدن می شوید با معیار هائی که نیامده اند برای راحت تر کردن کار شما بلکه لازمه ی این ورود به تصمیم گیری هستند.
    شاید بگوئید خب! من از بین حرف هایت چند مورد را میخواهم، مثلا هم پول را و هم یادگیری را، این که نشد یک معیار! امیدوارم در ادامه بتوانم منظور خود از معیار را مشخص کنم:
    این که میگویم معیار، به معنی یک عامل محض و یکتا نیست!
    اگر با مفهوم مدل اشنا باشید می دانید که در تعریف اولیه مدل ها امده است، که مدل ساختاری برای ساده تر شدن مسئله است،حرف های من به منزله یک مدل بودند برای ساده تر جا انداختن منظورم، تصمیم های ما در هر زمینه ای، بالاخص انجا که نقص تصمیم گیری در درونمان بروز میکند و تصمیم، نیاز به مهارت تصمیم گیری به طور جد دارد، پیچیده اند و به یک معیار نمی توان بسنده کرد.
    شما برای هر حوزه از تصمیم گیریتان ممکن است یک معیار داشته باشید که روی هم تعداد معیارهایتان یکی نخواهد بود، ولی هر حوزه و موضوع مشخص یک معیار دارد و ان معیار همان چیزی است که شما دنبالش هستید.

    تمرین مرحله صفر:
    اگر فکر می کنید نیاز به تمرین برای این مرحله دارید، بیایید و یک دفترچه یادداشت بردارید و ان را به تصمیم گیری هایتان اختصاص دهید، شبیه یک چک لیست، بالای صفحه موضوعی که راجع به ان میخواهید تصمیم گیری کنید را بنویسید و کنار صفحه معیارهایتان، روبروی معیارها دو گزینه اری یا خیر قرار دهید، شبیه یک پرسش نامه و البته که مختارید از انواع دیگری از پرسش نامه استفاده کنید، مثلا از یک تا پنج به هر معیار امتیاز دهید تا درجه اهمیت اش برایتان روشن شود، این دفترچه قرار نیست دایره المعارفی برای کل زندگی شما شود، چراکه:
    1-ممکن است چیزی که امروز تیک اری می خورد پنج سال بعد لازم باشد تیک خیر بخورد(ادمی و زندگی اش در یک محیط منعطف و پویا قرار دارد و این پویایی در درون او نیز ورود میکند)
    2- ممکن است معیارهائی به لیست شما اضافه و یا از ان کم شود
    3-نکته مهم دیگر انکه تصمیم های ما مشابه هم نیستند که قرار باشد یک بار تصمیمی بگیریم  یادداشت اش کنیم و دفعات بعد را با همان نسخه پیش ببریم
    لذا، این دفترچه تنها یک تمرین است( که تمرین کردن خودش بنیان است و اساسی) برای اینکه ذهن ما مرحله صفر تصمیم گیری را یاد بگیرد.

    در یادداشت بعدی وارد مرحله اول از الگوریتم تصمیم گیری خواهیم شد.

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/06/30 11:18 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف شنبه 1396/06/25 12:57 ق.ظ کامنت ()


    آپلود عکس

    به بهانه فیلم ملی و راه های نرفته اش...

    موضوع مهمی که باید پیش از ادامه مطلب به خواننده محترم این مطلب متذکر شوم این است که حرف هایم به هیچ وجه نقد فیلم نیست، من بواسطه پیگیری جدی فیلم و مطالعه نقدهایشان دچار نوعی نگاه نقادانه در تماشای فیلم ها شده ام، اما صادقانه می گویم که نقد فیلم از توان من خارج است و همان طور که پیش از این هم گفتم علاقه ای ندارم در وادی نقد وارد شوم.
    در ادامه حرف هایی را خواهید خواند که نگاه من است به فیلم و آن چیزی که از در سالن سینما با خود به بیرون آورده ام نه تایید ساخت و فیلمنامه و کارگردانی و بازیگرانِ فیلم.

    برای من هر اتفاقی که در زندگی ام تجربه کرده ام یک آینه بوده، منظورم از اتفاق لزوما آن چیزی نیست که افتاده! اتفاق های زندگی من کتاب ها هم هستند حتی...اتفاق های زندگی من تمام آن چیزها، آن افراد، آن لحظه ها و... هستند که دستم را گرفتند تا بهتر ببینم و بفهمم و بیندیشم. در آینه هم لزوما فقط خودم را ندیدم...اتفاقا اینه ها کمک کردند تمام  آن چیزهایی را ببینم که پشت سرم هستند و تا به امروز چشم های جلوی صورت ام قادر به دیدن اش نبودند...فقط کافی است خود را جلوی یک آینه تصور کنید، جز خودتان چه چیزهائی پشت سرتان میبینید که بدون آینه قادر به دیدن اش نبودید؟
    ملی و راه های نرفته اش آینه ی خوبی برای دیدن بخشی از افراد جامعه را فراهم کرد، انتخاب این موضوع برای ساخت فیلم و اختصاص دادن هنر سینما و فیلم سازی و اختصاص دادن زمان تماشاگر برای دیدن چنین موضوعی از سمت کارگردان آن را تحسین میکنم، همین جا پیش از آنکه بیشتر بنویسم از صمیم قلبم، دعا میکنم(اصلا این دعای امشبم) بیشتر فیلم های این چنینی آگاهی به رگ های جامعه ام تزریق کند، بیشتر ببینیم هنر سینما صرف و خرجِ چنین موضوعاتی می شود...آمین.
    ملی و راه های نرفته اش از بابت ساخت و هزاران مورد فنی که تخصصی هم در آن ها ندارم و صرفا به عنوان یک تماشاگر برایم قابل درک است مرا راضی نکرد و با توجه به پیشینه کارگردان انتظار بالاتری از فیلم داشتم.
    اما انتخاب موضوعی این چنینی برای فیلم همراه با لایه های عمیق روان شناسانه آن قدر ارزشمند بود که چشمم را روی آن نقص هایی که به چشم "من" آمدند ببندم و دل بدهم به فیلمی که حتی اگر کسی به من پس از دیدن اش ناسزا بگوید، قاطعانه سینه صاف کنم و پیشنهاد دیدن اش را بدهم و حتی خواهش کنم که ببینید.
    فیلم درباره یک دختر است...این چیزی است که خلاصه های فیلم از آن می گویند...بیشتر دیده ام دختران به دیدن اش می آیند...از من بشنوید کسی نیست که فیلم برای او نباشد...هرکس از ما روزی همسر خواهد بود و روزی پدر یا مادر...روزی خواهر یا برادر و روزی یک دختر و یا پسر...از من بشنوید می گویم این فیلم را همه ی اعضای یک خانواده باید ببینند ...اتفاقا موضوعی که برای من کمرنگ تر بود موضوع "ازدواج" ملی بود...
    در همین وبلاگ روزی از یک موضوع که به دلیل احتمال ایجاد ازرده خاطری حذف اش کردم،نوشتم و به آن خون بودن و از نسلی به نسل دیگر منتقل شدن را نسبت دادم، امروز میخواهم باز هم از خون بودن بگویم، فرزندان...نه فقط آنانی که زائیده می شوند که انانی که در بستر زندگی شما تربیت می شوند، بسیار از شما به ارث می برند پیش از انکه بمیرید، رنگ مو و چشم و پوست و... نیست که از پدران و مادران به انان می رسد، فرزندان شما تمام لحظه هائی که کنار شما سپری کردند را از شما به ارث می برند...این حرف کلیشه ای شاید باشد اما حقیقتی عظیم است که کودکی افراد در بزرگ سالی انها نمود پیدا میکنند، جائی در همین وبلاگ از تئاتر اتاق ورونیکا نوشتم و در هنگام دیدن این فیلم بسیار به یادش افتادم.
    نوشتن از فیلمی که پر از لایه های روان شناسانه بود و هرکدام از شخصیت هایش بسیار جای پردازش داشت انقدر که خود فیلم هم نتوانسته بود خوب به همه بپردازد واقعا سخت است و زمان بر، اما سعی کردم در این نوشته دست بگذارم روی موضوعی که شالوده تر از بقیه به نظرم امد.
    محیطی که فرزند در ان بزرگ میشود و رفتارها و کلام ها و تصمیم هائی که شاهد ان هاست در جانش نقش می بندد و حک میشود،برخی از اتفاقاتی که در زندگی از سر می گذرانیم قابلیت این را دارند که به یک عقده، یک نقص و یک خلل در وجود ما تبدیل بشن و این عقده ها بالاخره یک جائی نمود پیدا می کنند، انسان ها مداما در ارتباط با یکدیگر اند و در معرض آسیب از عقده های درونی دیگری...این عقده های درونی آسیب های جبران ناپذیری رو به دیگری وارد می کنند و مثل یک ویروس وارد بدن او میشوند و ضعیف اش میکنند تا اون نیز در درونش عقده ای به وجود آید و اماده اسیب زدن شود و این چرخه این چنین به چرخش اش ادامه می دهد ...
    اما چرخه مهم تری که اگر قطع شود چرخه بالا هم قطع می شود همان چرخه تربیتی است که تمامی ما در آن هستیم!
    پدری که زندگی سختی داشته و تقاص آن زندگی سخت را از همسرش گرفته و همسرش از عروسش و ...و پسر و دختری که از بطن این خانواده بیرون آمده اند هریک به شکلی تمام ان دستاوردی که از حضور در چنین خانواده ای داشتند رو به جامعه و اطرافیانشان و حتی دقیق تر و دلسوزانه تر به خودشان عرضه میکنند...
    راستش را بخواهید دلم میخواهم کمی موضوع را بسط دهم و این گونه بگویم که در هر جایگاهی که در ارتباط با ادم ها باشیم، نوع رفتار ما می تواند تاثیری در وجود انها حک کند شبیه یک کنش که واکنش ان را روزی فرد دیگری در جای دیگری خواهد دید، حواسمان باشد...اول به خودمان! و بعد به زندگی هایی که ممکن است حتی نقشی در حد چند دقیقه در ان داشته باشیم...چه برسد به نقش تمام نشدنی یک خانواده که بخش اعظمی از وجودمان خواسته و ناخواسته در معرض تاثیر پذیری از ان است...

    آخرین ویرایش: شنبه 1396/06/25 01:15 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف یکشنبه 1396/06/19 09:47 ب.ظ کامنت ()
    آپلود عکس

    نذر کرده ام
    یک روزی که خوشحال تر بودم
    بیایم و بنویسم که
    زندگی را باید با لذت خورد
    که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
    و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد

    یک روزی که خوشحال تر بودم
    می آیم و می نویسم که
    این نیز بگذرد
    مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
    آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است

    یک روزی که خوشحال تر بودم
    یک نقاشی از پاییز میگذارم , که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست
    زندگی پاییز هم می شود , رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر

    یک روزی که خوشحال تر بودم
    نذرم را ادا می کنم
    تا روزهایی مثل حالا
    که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است
    بخوانمشان
    و یادم بیاید که
    هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
    و
    هیچ آسیاب آرامی بی طوفان
    "مهدی اخوان ثالت"

    در روزهای گذشته سعی کردم زندگی ای را زندگی(در معنای مقابل مردگی) کنم که کمتر زیسته ام، من یک قدم برداشتم برای به دست آوردنش و زندگی ده ها قدم به سمتم دوید، شادی مثل سکه های بازی های یارانه ای که باید جمعشان می کردیم، در محیط پراکنده است، این دقیقا خود مائیم که از روی آن ها می پریم ، در حالی که باید بخوریم و جانمان بیشتر شود.
    روزهای گذشته به من جان دوباره داده، بهتر بگویم من به خودم جان دوباره بخشیدم...
    برای بازگشت به این فضای دوست داشتنی ام و نوشتن از روزهائی که گذراندم و دست آوردهایشان پر از حرفم، اما به مرور از آن ها خواهم گفت، مرور زمانی که کمکی باشد برای درونی تر کردن حرفهائی که خواهم زد.
    تصویر، عکسی است که در روز عید غدیر ثبت کردم،روزی که به بزرگی و برکت نام علی(ع) حالم عجیب خوب بود و بودن نامش در فضا را نفس کشیدم، این هندوانه یک نذری است...دوست داشتی است کسی در مسیرت بیاید و چنین نذر متفاوتی را به دستت بدهد..نه اینکه تعارف کند! به دستت بدهد...و دوست داشتنی تر اینکه آن قدر از او حال خوش بگیری که بخواهی این هندوانه را تا ابد یادگاری نگه داری...خیلی وقت ها بزرگی دل آدم ها را در لحظه های خیلی کوچک و گذرا درک کردم...بزرگی در لبخندی بود که یک سکه شادی شد و جان من را بیشتر کرد.
    هندوانه در دست در ماشین پارک شده ی کنار خیابان نشسته بودم و زل زده بودم به ان طرف خیابان و پای زنی که از خیابان عبور میکند..حتی یک لحظه فکر نمی کردم ، آن قدم ها یک سکه شادی دیگر باشند که به سمت ام می آیند...یک مادربزرگ دوست داشتنی(مادر بزرگ را به مراتب صفت شایسته تری میدانم تا پیرزن) درست روبرویم قرار گرفت، گوئی میخواهد سوار ماشین شود، عید را تبریک گفت و باید بگویم از تبریک های ثبت شدنی زندگی ام شد، برایم ارزوی خوشبختی کرد و رفت...من؟ شوکه بودم از این حجم از صفا!
    رفت و من رفتنش را تا زمانی که در چشمم به یک نقطه تبدیل شود نظاره کردم...رفت و یک سکه شد و او نیز جان درونم را بیشتر کرد...رفت و من را به خودم اورد، از این به بعد از لبخند زدن به مردم در کوچه و خیابان نمی ترسم،بی محاباتر میخندم حتی اگر دیوانه بنامندم... شاید من نیز سکه شادی کسی شوم...
    آدم های با صفای کوچه خیابانی یکی از بخش های گمشده زندگی ام بودند...از همان زمان که از محله زندگی بچگی هایم دور شدم(بخوانید گم شدم) این آدم ها را هم از دست دادم...و امروز من آدم های گمشده ام را پیدا کرده ام و شاید یک خودِ گمشده را....و این پیدا شدن ها همه از توست ...از دست کسی عیدی نگرفتم اما صفای جانم فزون شد و چه عیدی ایی می توانست برای این روزهای زندگی ام  بهتر باشد؟ هیچ چیز...
    پ.ن:به عمد مدتی از اینجا دور بودم و از این پس با برنامه ای منسجم ادامه خواهم داد.
    پ.ن: عید من توئی،بودنت بر من مبارک
    پ.ن: این "تو" برای من هرکسی است که بودنش حتی برای چند ثانیه لبخند به لبِ دلم آورد...مبارکی عیدهاتون در بودن چنین آدم هائی...عید مبارک(آرزوها و دعاها و نیت های خوب تاخیر نمیشناسند، حال که یک روز از عید گذشته، اگر یک ماه هم گذشته بود با همین جدیت آرزوی مبارکی می کردم)



    آخرین ویرایش: دوشنبه 1396/06/20 09:27 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف پنجشنبه 1396/06/9 10:07 ب.ظ کامنت ()

    معلولیت های جسمی چقدر سریع به چشم می آیند و چقدر سریع تر این گونه معلولیت ها را به تمامِ وجود یک انسان تعمیم می دهیم و از آن پس وی در ذهنمان ناقص تلقی می شود....
    اما ما در جامعه امروزمان با معلولیت فراگیرتری روبرو هستیم، معلولیت هایی که دیده نمی شوند و این بار برخلاف مورد قبلی آن که طی یک خطای ذهنی، به تمام وجود یک فرد تعمیم می دهیم ،این نوع از معلولیت را اتفاقا فراموش می کنیم...معلولیت هایی که ذهنی هستند و یا شاید بهتر باشد بگویم درونی اند...
    معلولان درونی(استفاده از لغت معلولیت به هیچ وجه جنبه توهین ندارد، با احترام اگر این لغت را توهین تلقی کردید این ناشی از نوع نگاه خود شماست و منظور من اصلا توهین آمیز نیست و صرفا رساننده معنی نقص است) که موضوع صحبت ام هستند، آنانی اند که توانایی بسیار لازم زندگی امروز، یعنی گفتگو را ندارند...اینان در ذهن من معلول اند...من این معلولیت را ناتوانی می دانم، نه سایر انواع معلولیت...معلولان جسمی توانایی پر کردن ناتوانی هایشان را پیدا می کنند، گرچه سخت، اما راه کامل بودن در عین نقص جسمی را پیدا می کنند اما معلولیت درون، از آن رو که پی بردن به آن سخت است، درمان اش هم سخت تر است...مثل بیماری ایی که حتی نمی دانی به آن دچاری، چه برسد به درمان...
    (دارم به این فکر میکنم که انواعِ مشابه این نوع از معلولیت کم نیستند و حتما در نوشته های بعدی به  موارد این چنینی خواهم پرداخت.)
    حرف می زنیم،حرف می زنیم، حرف می زنیم.....اما چگونه است که همچنان با انبوهی از انتظارات براورده نشده روبرو هستیم؟ حرف می زنیم، اما گفتگو نمی کنیم....و این بیان خواسته ها، انتظارات، شکایات، انتقادات و...دقیقا در خلال گفتگو اتفاق می افتد...راستش را بخواهید بنظر من گفتگو هم نمی تواند این ها را براورده کند، بلکه آنچه موثر است، گفتگوی درست است...تعداد کثیری از آدم ها اصلا به گفتگو رو نمی آورند و گروه دیگری هم که رو می آورند، انقدر از اصول یک گفتگوی موثر و پیش برنده به دور حرکت می کنند، که اسم گفتگو را رویش نگذاریم، به "گفتگو"  لطف کرده ایم!
    نکته ای که در ابتدای بحث باید به آن اشاره می کردم، اما برای روشن شدن موضوع مورد نظرم در ذهن خواننده به این جا منتقل شده است ، این است که روی صحبت من با کیست؟(و البته همیشه مخاطب تمایل دارد وارد جزئیات شود و بداند که چه چیزی من را وادار به نوشتن در باب این موضوع کرده است...). باید بگویم قطع به یقین یک مورد خاص نیست، بخصوص وقتی به آن جزئی تر نگاه کردم، بخصوص وقتی واژه گفتگو را دستم گرفتم در هر محفل و مکان و موقعیتی آن را جستجو کردم و کمتر یافتم...روی صحبت من با همه چیز و همه کس است، از بزرگ ترین و پیچیده ترین روابط کلان در سطح جهان بگیر و بیا تا کشور ها و تا سازمان ها و تا روابط موجود بین آدم ها ...
    در تمامی این ابعاد، با نقص مهارتِ صحیح گفتگو روبرو هستیم، با عدم عنوان کردن صحیح خواسته ها روبرو هستیم، با عدم حل مشکلات از طریق ابزاری به نام گفتگو روبرو هستیم.
     ما به تنها فکر کردن عادت کردیم و با تنها فکر کردن بزرگ شدیم...اصولا از هرچیزِ جمعی گریزانیم، و این گفتگو یعنی پذیرفتن حداقل یک نفرِ دیگر که بنشینی و بشنوی اش و فکر کنی به آنچه تفکر اوست و تحلیل کنی و تصمیم بگیری...اما ما؟ مستقیم می رویم سراغ تصمیم گرفتن و مراحل بین اش را نادیده میگیریم، نمی شنویم و کاش به نشنیدن ختم شود...بنظر من کور می شویم...این گفتگو نکردن ها جهان ما را کوچک میکند و نگاه ما را محدود...

    در صحبت ام از "بزرگ شدیم" استفاده کردم و به قصد ...چرا که همانطور که بالاتر گفتم این ناتوانی در کوچکترین و جزئی ترین(به لحاظ ابعاد و اندازه و نه اهمیت) روابط و موقعیت های ما رسوخ کرده، این نوع از تربیت از بدو تولد همراه ما است و در طول زندگی به همراهی اش ادامه می دهد....این معلولیت دیده نمی شود...خاموش و بی صدا و بی مزاحمت همراهی اش را ادامه می دهد، اما درست مثل یک ویروسِ خاموش است که این بی صدا بودنش به معنی بی ضرر بودنش نیست...آرام و آرام آسیب می زند...آهسته و پیوسته ....
    گفتگو نمی کنیم...شاید چون به راه های اسان تر عادت کردیم...به تهمت زدن و دروغ گفتن و قضاوت عادت کردیم...بلاشک زحمت و انرژی بیشتری را باید پای گفتگو ها بگذاریم...
    ونکته اخری که در ذهن من از اهمیت بالایی برخوردار است این است که، مهم نیست در پایان یک گفتگو ما حرف خود را به کرسی نشانده ایم یا نه...واضح تر بخواهم بگویم ورود به گفتگو با چنین نگاهی، فلسفه گفتگو را زیر سوال می برد،اینکه من گفتگو می کنم که خواسته ام را بگیرم! ...این اصولا گفتگو نیست...حداقل آن گفتگویی که این روزها ذهن من را پر کرده است، نیست...
    گفتگو یک ذهن باز می خواهد، که "شجاعت" پذیرفتن آنچه  که صحیح است حتی اگر به نفع او نباشد را داشته باشد...گفتگو وجودِ شنیدن حقیقت و حرف درست را میخواهد، گفتگو وجودِ پذیرفتن انسان های دیگر در کنار خویش را میخواهد...
    گفتگو یک جفت چشم میخواهد که کمک کند غیر از خودت دیگران را هم ببینی.

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/06/30 07:47 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف شنبه 1396/06/4 11:31 ب.ظ کامنت ()
    پرده اول:
     من در یک مهمانی در کنار کسی که در پرده دوم از او خواهم گفت و دیگری در سوی دگر سرش در گوشی اش که هر از گاه لطفی به جمع می کند و آنچه این سردرگوشی به او اضافه کرده در اختیار جمع گذاشته و سپس به سردرگوشی ( بر وزن سردرگمی)اش ادامه می دهد.
    وی در یکی از این سربالایی ها نکته ی استثنائن جالبی را مطرح کرد:
    تو یه کشوری( در همین حد دقیق ذکر کردن، البته پیدا کردن دقیق تر اش لابلای گروه ها و کانال های تلگرامی کار سختی نیست!) وقتی ترافیک میشه، یکی میاد ماشینتو می بره، یکی دیگه میاد با موتور شما رو میرسونه به مقصد که نمونی تو ترافیک.

    پرده دوم:
    همان مهمانی، دقایقی بعد، من و آن دومی که پرده دوم مزین به حضور اوست،
    یک عدد منِ مات و مبهوتِ مشتاق، خم شده و متمایل به سمتِ دومی در شرف این که مبل و من باهم بیفتیم!
    و یک عدد دومی که مسلط و جذاب از حیطه کاری اش،حرف می زند.
    و باز یک عدد من که در دنیای این روزها که کمتر به وجد می آوردتم، مداما در حال ادای اصواتی( اصوات از دید سایر اعضای جمع) چون چقدر عالی! و اصوات مشابه هستم!
    دومی از کارش می گوید، از کارش می رسیم به ماموریت های کاری اش، از ماموریت ها می رسیم به توانایی و تخصص اش، از تخصص اش می رسیم به مسیری که برای آپدیت شدن سواد اش پی گرفته، از آپدیت شدن می رسیم به آپدیت نشدن های  جامعه در آن حوزه خاص، از آپدیت نشدن جامعه می رسیم به تلاشش در راستای اجرای سیستم درست برای آموزش در سطح آموزش عالی و بعنوان رشته دانشگاهی، از رشته شدن اش می رسیم به خلاء موجود و فضای مناسب برای آنچه کارافرینی می نامند....و از این کارآفرینی به "خیلی" چیزها...
    (بعضی مواقع دلم میخواهد یک لغت جدید اختراع کنم که مقصود ام را برساند،مثلا بجای "خیلی"...بعضی لغت ها و بعضی جملات برای ادای یک مقصود کم می آورند،مثل همین جا که "خیلی" مذکور خیلی کم است برای گفتن اش)
    از اینجا به بعدِ پرده دوم منم، که اشتیاق ام مدام دارد کشته می شود، از اینجا به بعد منم که درهم تر می روم، از اینجا به بعد منم که می خواهم اشتیاقِ دومی را برانگیزم...و ...از اینجا به بعد منم که بیشتر از آنکه به فرصتِ موجود برای کارآفرینی فکر کنم...پیش از آنکه برخلاف همیشه ام یک جای خالی ببینم و دنبال پر کردنش، این بار آدمی را دیده ام که به شدت توانایی پر کردن دارد،از اینجا به بعدِ ماجرا منم و فکر کردن به اینکه فرصتِ مذکور را باید همین آدم پر کند ولاغیر...و این از معدود دفعاتی بود که از دیدن یک آدم در این سطح  از توانایی، تخصص، تجربه، تعهد،چندبعدی بودن و به قولی همه چی تمام بودن به وجد آمده ام...
    ادامه پرده ی دوم، من ام در یک گوشه از مهمانی که یک سکوت دوست داشتنی از بیرون و یک شلوغی دوست داشتنی تر از درون را سپری میکنم..

    پرده سوم:
    من و مهمانان و دومی، من در، درگاهی که از درون مثل یک کودک که دم دمه های رفتن بهانه ماندن را می گیرد، یکی دستم را گرفته و می کشد به بیرون و صدای گریه ام امان بریده و  دستی که به سمت دومی دراز شده و نمیخواهد از او جدا شود و خدا نکند کمی از درگاهی به بیرون تر کشیده شود تا صدای گریه اش بلند تر شود و از بیرون یک منِ مودب در حال خداحافظی و ادای ادب است!
    آنچه در پشت پرده می گذرد:
    آنچه خواندید روایتی نمایش وار از یک شبِ با کیفیت من بود، از آن دست مهمانی ها که در دعاهایم می خواهمشان و موضوع اصلی گفتگوی من بود با فردی که طبق انچه نوشتم از تخصص، سواد، شغل و برنامه های آینده اش برایم گفت،من به دلائل مشخصی امکان مطرح کردن واضح تر حوزه کاری دومیِ دوست داشتنی قصه ام را ندارم، ولی اصلِ کلام این است که گفت و گو با او هر لحظه جذاب تر میشد تا اینکه به بخش کارآفرینی در حوزه ی تخصص او رسیدیم، زمان زیادی را به صحبت درباره کارافرینی در این باره پرداختیم، دومیِ عزیز برخلافِ بسیاری که دیده ام ایده دارند و پول نه، پول هم داشت...و دیدن این همه کیفیتِ یک جا در این آدم بعلاوه پول یک سوال را مدام در ذهن من پر رنگ تر کرد، انگار با هر حرف اش یک ماژیک دست اش گرفته باشد و دورتا دور این سوال را در مغز من پر رنگ تر کند...و انقدر سرم را پر کند که دیگر حرف هایش را نشنوم...انقدر که بپرسم اش! 
    خودتون چرا این کارو نمی کنید؟(آنچه " این کار" اسمش را گذاشتم فعالیتی است که ماهیت کارآفرینی دارد)
    و دومی که این بار جواب ام را به درست ترین شکل داد:
    ماها کارآفرینی رو بلد نیستیم...

    پرده سوم تا امروز ادامه دارد و احتمالا پرده ای است که برای من تمامی نخواهد داشت، در پرده سوم یک عدد من  مانده که پس از پاسخِ دومی عمیقا لمس کرد کارآفرینی، بلد بودن می خواهد، همه ی تخصص و سواد و تمامِ تمام و کمال بودنش یک طرف ولی آموزش کارآفرینی یک طرف دیگر، و این من پس از گشتن بین این همه مصاحبه و برنامه که از کارافرینان دیده، دنبال اموزش است، برای افرادی چون دومی، و وی دارد فکر می کند که  آن آموزشی که به درد افرادی چون دومی بخورد را این برنامه ها مهیا نکرده اند و اگر هم کرده اند آنقدر بُعدِ اموزشی اش کم بوده که بُعدِ غالب نیست.
    در پرده سوم یک عدد من مانده که هر روز دارد فکر می کند دیگر در زندگی اش چه چیزهایی هستند که نیاز به آموزش دارند ولی وی فکر می کرده بدیهی اند...

    در پرده سوم یک من مانده که فکر می کند زندگی با این آموزش ها چقدر جذاب تر می شوند!
    منِ پرده سوم بعد از آن شب مهمانی یکی از دیوار های خانه ی ذهن اش را خراب کرده، جای آن یک پنجره ساخته که کمک اش کند جهان اطراف اش را بهتر و عمیق تر ببیند، منِ امروز یک پنجره بیشتر دارد، منِ امروز توانایی دیدن یک بُعدِ جدید از جهانش را پیدا کرده و خوب می داند تا خراب کردن همه ی دیوارها و پنجره کردنشان راه زیاد است...تا شیشه ای شدنش مسیر طولانی است...مسیر طولانی است ولی یک عدد من در این راه قدم گذاشته که بلد است نفس تازه کند و راه را ادامه بدهد،
    پرده سوم پرده ی تمام نشدنی ایست...

    توضیح پرده اول: نمی دانم آنچه در پرده اول مطرح شده منبع معتبری داشته یا نه، گرچه پرسیدم و به نتیجه ای در پاسخ داده شده نرسیدم، اما شنیدن اش مرا همین بس که چیزی را ببینی که همه نمی بینند. مرا به فکرِ فرصت هایی برد که دیده نمی شوند...و بخشی از تعریف کارآفرین بودن با توجه به آنچه تا به این لحظه یاد گرفتم هم همین است که چیزی را ببینی که همه نمی بینند.

    برای دومی:

    یاد بعضی نفرات روشنم می دارد، قوّتم می بخشد، ره می اندازد و اجاقِ كهنِ سردِ سرایم گرم می آید از گرمی عالی دمشان
     نام بعضی نفرات رزقِ روحم شده است، وقت هر دلتنگی سویشان دارم دست، جرأتم می بخشد، روشنم می دارد...


    آخرین ویرایش: یکشنبه 1396/06/5 12:21 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف پنجشنبه 1396/05/26 11:50 ب.ظ کامنت ()
    استاد خوب و عزیزی داشتم که یک بار سر کلاس اش از دانشگاهی گفت که علی رغم نگاهِ متفاوتی(متفاوت لزوما بد نیست) که به واسطه ی جو سیاسی حاکم بر آن( و کدام دانشگاه است که جو سیاسی بر ان حاکم نشده باشد؟) وجود دارد، جوِ آموزشی بسیار پیش برنده ای دارد، ایشون می گفتن خوبیِ این دانشگاه اینه که همه در یک سطح و در سطح بالایی هستن و این بدین خاطر هست که هرکس چیزی رو می اموزه در اختیار سایرین قرار میده و براشون مهمه به آدم های اطراف اشون کمک کنند تا هم سطح هم بشوند.

    این تعریف نیست، حداقل به واسطه سختی هایی که برای خودم به همراه دارد برای خودم اصلا تعریف به حساب نمی آید، من از کودکی به واسطه ی نکته ی مهمی که از مادرم آموختم به چیزی معتقد بودم و هستم که زکات علم می گویند، یکی از مواردی که مطمئن و بدون شک می توانم راجع به خودم بگویم این بوده که تمام تلاشم را در این راستا در زندگی کرده ام و آثار بی نظیر اش را دیده ام، این جا نیستم که بگویم چه کرده ام و چه خواهم کرد که همچنان درگیر آن هستم و حتی در راستای هرچه سیستمی تر کردن آن ایده های متفاوتی را هم پیگیری میکنم،اما می خواهم بگویم طبق قولی که به خودم و به خواننده ی محترم و ارزشمند وبلاگم دادم، اینجا از چیزی که به عمل تبدیل نکرده باشم نمی نویسم، که حداقل تمرینی برای زندگی خودم باشد.

    امروز 26 مرداد گردهمائی دوستان 
    متممی ام بوده و من امکان حضور در این جمع را نداشتم( و چقدر غبطه برانگیز..) اما یادگاری های دوستانم را که در #با_متمم دیدم یک لبخندِ عمیق و واقعی بر جانم نشست...جمله ای که محمدرضاجان با دست خطِ آشنای خودشون برای دوستان نوشته بودن بخش زیادی از دغدغه ی همیشگی زندگی من است...و من در مسیر به عمل رساندن این دغدغه اذیت های کمی نشدم و می دانم بیشتر از این می شود...
    اما محمدرضای عزیز، با دیدن این نوشته یک بار دیگر تور ا در جایگاه انسانی دیدم که سالها پیش قدم در مسیر دغدغه من گذاشتی و امروز مصمم ترام...دیدن تو و بودن تو به من یادآور شد، مسیری که در آن هستم، به شیرینی هرچه آگاه تر شدن آدم های جامعه ای که در آان زندگی می کنم و مسئولیتی که در قبال این آدم ها دارم بسیار می ارزد.

    من تصویر نوشته مذکور رو از شبکه های اجتماعی برداشتم و چون اجازه ای بابت انتشار آن در وبلاگ شخصی ام ندارم(چرا که تا جائی که مطلع شدم این کارت ها برای تک تک افراد به قلم و زحمت محمدرضا نوشته شده و انقدر ارزش دارد که من یک عکس از این همه زحمت را به راحتی کپی نکنم)،متن را می نویسم و شما خواننده محترم متن را به قلم محمدرضای عزیز بخوانید و ببینید که بر لذت خواندنش افزوده شود.




    " در فرهنگ های توسعه نیافته
    انسانها به پیشرفت فکر میکنند
    و در فرهنگ های توسعه یافته به رشد

    پیشرفت، با سنجش موقعیت ما نسبت به دیگران تعریف می‌شود 
    و رشد، به سازنده بودن حضور ما در کنار دیگران 

    سلول سرطانی، سلولی است که
    پیشرفت خود را در کنار دیگران ترجیح می‌دهد" 

                                                                                                                    محمدرضا شعبانعلی


    پ.ن: یکی از مقدس ترین  و محبوب ترین واژه های ذهن من که تقدس اون رو مدیون افرادی هستم که وجود اون ها باعث شکل گیری این معنی( و نه تخریب اش) در ذهن من شده، " معلم" هست.بعضی آدم ها در ذهنم به کمال در قالب این کلمه می نشینند و محمدرضا شعبانعلی یکی از آن هاست...باید به همچین آدمی گفت،ممنون که "معلم" هستی... و البته" معلم پرور"  و چه بسا  دومی بسیار صفت برازنده تر و ارزشمندتریست...
    پ.ن: عنوان "متممِ من" هم مصداقی از همین ادم هاست...که هستند تا با وجودشان دیگران تمام تر شوند...
    آخرین ویرایش: جمعه 1396/05/27 12:32 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف پنجشنبه 1396/05/19 04:37 ب.ظ کامنت ()
    مدتی پیش زیر یکی از مباحث متمم تحت عنوان "تعریف قانون پارکینسون چیست؟" کامنتی گذاشتم که دوست داشتم اینجا هم ثبت شود:

    اولین بار که فهمیدم قانون پارکینسون چیه با حالت تعجب به خودم گفتم چههههه جالب! آره ها همینه دقیقا! ( و راستش به این فکر کردم که کی فکر کرده راجع به وجود همچین قانونی؟:)
    اما وقتی در ابعاد بزرگتر و تعمیم داده شده ای در موارد مختلف زندگی از این بعد نگاه میکنی می بینی چقدر جالب و جذابه واقعا…
    در تعریف اولیه و رایج تر قانون پارکینسون به زمان اشاره میشه که بنظر من توانایی مدیریت زمان داشتن راه حل خوبیه براش، البته به شرط اینکه ادم بخواد که زمانشو مدیریت کنه .خیلی ها از قصد این کار را میکنند و فردی که خودش را به خواب زده که نمی شود بیدار کرد…
    اما شاید بشه این لغت زمان رو تعمیم داد به خیلی از منابع ما در زندگی که زمان یکی از اون هاست و شاید غلط نباشه اگر بگیم خیلی از مصارفمون حتی…پس در کنار مدیریت زمان شاید بد نباشه نسبت به مدیریت اتفاقات دیگه ی زندگیمون هم همین نگاه مدیریت زمان رو داشته باشیم.
    اما این حرف رو زدم بیشتر نه از بعد فردیِ ماجرا که از بعد سازمانی اون، چرا که قانون پارکینسون در بسیاری از سازمان های بخصوص  سنتی در کشور ما جاری است…مثل خون در رگ! شاید چون اهمیت استفاده در زمان و در جای درست از منابع رو هنوز متوجه نشدیم.
    یه مثالی که الان به ذهنم رسید راجع بهش اینه که وقتی یه ظرفی رو از قند پر میکنیم چون تکه های قند زاویه دارن فضاهای اضافی اشغال میکنن وقتی پر شد تکونش میدیدم تا خالی تر بشه و قند بیشتری اضافه کنیم…لازمه هرچندوقت یه بار خودمونو، سازمانمونو و…یه تکون بدیم:))
    استفاده درست از منابع(حالا زمان میتونه باشه ،نیروی انسانی می تونه باشه، منابع مالی می تونه باشه و …) جا رو برای کارهای دیگه ای باز میکنه که انجام دادنشون شاید ضروری نباشه در یک سازمان اما موثر خواهد بود قطعا.
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/19 04:47 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • میم الف پنجشنبه 1396/05/19 04:13 ب.ظ کامنت ()
    در انسان شناسی از چگونگی شناخت انسان ها نمی گویم...مدعی هم نمی شوم انسانی را میشناسم که ادعایی بس باور نکردنی است...
    در انسان شناسی از افرادی خواهم گفت که در زندگی ام آن ها را انسان می دانم و می نامم...عنوانی که امروز نسبت دادنش به کسی سخت است.
    شاید سالها بعد بتوانم برای خودم لیستی داشته باشم از ویژگی های یک انسان.

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/05/19 04:17 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 3 1 2 3